اين ديگه از اون گندا

اين ديگه از اون گندا و حالتاييه که حتی تو خلوت خودم ازش فرار می کنم، چه برسه به اينکه بنويسم، چه برسه به اينکه بگم. ولی امشب ديگه دارم خل می شم. من 1 ساله درسم رو ول کردم. کپ کردم و نمی تونم تزم رو بنويسم. الان 3 سال تحصيلی من برای فوق ليسانس تموم شده. اگر هم بخوام ادامه بدم بايد کلی دوندگی کنم که سنواتم رو اضافه کنن. اما يه جورايی انگاری يه بختک افتاده روی کله ام. سه بار موضوعم رو عوض کردم. يک عالمه پول کپی دادم برای اينکه منابع مختلف رو کپی کنم. ولی نمی تونم حرکت کنم. يک ساله که عملا هيچ غلطی نکردم. هزار تا اتفاق خوبم که ميفته بازم ته دلم من ميدونم که يه کار عقب مونده دارم و يه ابر مياد جلوی چشام. بالاخره جرات کردم و به بابام گفتم که ديگه نمی خوام ادامه بدم. ولی چنان عکس العملی نشون داد که يعنی حتما بايد تمومش کنم. بالاخره اينهمه سال پول داده و آرزو داره. خيلی سخته برم دنبال مدرکی که به هيچ درديم نمی خوره. الان ترجيح ميدم برم دنبال يه تخصصی که بهم کمک کنه زودتر از اينجا برم. دست و پام بسته شده. شبا از ترس اين تز و درسم کابوس می بينم و از خواب می پرم. هزارتا لحظه خوب داشتم اين مدت که به خاطر اين عقب افتادگی روشون يه ابر سياه سايه انداخته. يه دوست خوبی دارم که ازش حساب می برم . اون يه برنامه ريزی برای من کرد که من زود تر يه پروپوزال بنويسم. به راحتی همه رو پشت گوش انداختم. کتاب اول رو که خوندم ديگه هر کاری کردم نتونستم برم سراغ کتاب بعدی. بعد از چند روز فهميدم که تولدشه اما جرات نداشتم بهش زنگ بزنم يا يه جورايی روم نشد بهش زنگ بزنم. می دونستم که می پرسه چيکار کردی و من نمی دونستم چه جوری بهش بگم که چه غلطی کردم. کم کم شک برم داشته نکنه چيز خورم کردم که نمی تونم اصلا هيچ حرکتی انجام بدم! (از اون حرفا بودا!) اين روزا همش می گم کاشکی قصه يجوج مجوج درست بود الان يه يجوج مجوج ميومد يه پروپوزال برای من می نوشت. فقط يه پروپوزال.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.