همه چيز دوره، همه

همه چيز دوره، همه چيز به نظرم يه بازی مياد. نکنه باز رفتم سر کار؟ احساس می کنم يه جای کار می لنگه. از بازی بدم مياد. اگه بفهمم همش يه بازی بوده دلم می شکنه. مخصوصا اگه عروسک بازی بوده باشه.
نمی دونم شايدم همه اين احساسای بد مال اين سردرديه که داره منو می کشه. ولی به هر حال الان تو مرحله بدی هستم. تو مرحله گرفتن تصميمای بد.
با يه زن نبايد بازی کرد. مخصوصا واژه بازی. اينو يادت باشه. اگه احساس بدی بهم دست بده خيلی راحت و سريع از همه چی می برم. خيلی خشن می شم. بی رحم، کر، کور…
به دست آوردن خورشيد خيلی راحته. اما نگه داشتنش تا حالا يه جورايی محال بوده. اينم يادت باشه.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.