از ياداشتهای شهر شولوغ: توی

از ياداشتهای شهر شولوغ:
توی کافی شاپ 469 تو چهاراه وليعصر نشستم. منتظرم که بياد و دلش رو بشکونم. از پنجره روبروم آدما رو می بينم که دارن رد می شن. دو نفر دارن می خندن. يه زن و مرده دارن دعوا می کنن. يه مرده هن هن کنان داره سربالايی رو ميره بالا. اون گوشه کافی شاپ 5 تا پسر نشستن و منو زير نظر گرفتن. آخه من تنهام، دارم سيگار می کشم، چيز می نويسم، و يه زنم. يه موزيک ويولون قشنگ گذاشتن. اما انوقدر آدما دارن حرف می زنن که به سختی صدای موسيقی رو می تونی بشنوی. يه پسره يه سری ورقه های فايبر گلاس رو دوششه و از جلوی پنجره ه رد می شه. يه دختر پسره دست در دست هم دارن رد می شن و دحتره داره با هيجان بلند بلند حرف می زنه. دلم می خواست الان کنار بار يه کافی شاپ بودم، با يه نفری که برق چشاش منو کور می کنه. آدمای مختلف و رنگ و وارنگ از جلوی کافی شاپ رد می شن . ميرن. عين مردای زندگی من. ردشدنشون از جلوی پنجره زندگی من یه همون سرعت رد شدن اين آدما از جلوی پنجره اين کافی شاپه است. چرا اينقدر دير کرده؟ پس چرا نمياد دلشو بشکونم؟

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.