خدا انگاری بازيش گرفته. مرز

خدا انگاری بازيش گرفته. مرز ميون واقعيت و رويا گم شده. خورشيد ديوونه شده، از خود بيخود شده، شايدم شيفته شده.
خدا انگاری بازيش گرفته. بدجوری پنبه و آتيش رو کنار هم گذاشته. بدجوری. برق نگاه يه نفر، نوک انگشتای يه نفر، نور روی شونه راست يه نفرو بدجوری کنار هم گذاشته. بدجوری.
من عاقل شده بودم. خيلی وقت بود که عاقل شده بودم. حالا، حالا ديگه نمی شه. حالا ديگه دلم می خواد فقط برم تو روياهام. واقعيتهارم رويا ببينم. تو رويا بمونم تا وقتی که يه پتکی از آسمون نيومده روی سرم.
یالاخره که قراره از خواب بپرم. بالاخره که قراره پتکه بخوره توی سرم. پس چرا جلوی خودمو بگيرم. چرا مثل هميشه عاقل باشم و به قراردادا احترام بذارم؟
دلم می خواد به ديوونگيم اجازه بدم منو تا هر جايی که دلش می خواد ببره. هر جايی. حتی تا آخرش. دلم می خواد به هر چی عرف و قرارداد و واقعيته پشت کنم. دلم می خواد گوشامو بگيرم و فقط به آوای دلم گوش بدم. دلم می خواد چشامو ببندم و برم تو آسمونا. دلم می خواد پامو روی زمين نذارم تا وقتی چشمام بستن.
ميدونم دارم اشتباه می کنم. ميدونم از خود بيخود شدم. می دونم تاوان اين اشتباه رو وقتی قصه به آخرش برسه بدجوری بايد پس بدم. اما اينم می دونم که حاضر نيستم بوی بارون رو با هيچ چيز ديگه ای عوض کنم.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.