ديرور رفته بوديم يه جلسه

ديرور رفته بوديم يه جلسه ای مال گروه خيريه “رعد” که مخصوص کمک کردن به معلولين و پيدا کردن کار برای اونهاست. حالا بعدا ازشون بيشتر می گم چون کلی برنامه داريم براشون. ولی حالا اينها همه به کنار، ديروز ما با يه آقای خيلی متشخص و کله گنده ای (از اونا که خونش تا سقف پر کتابای خفن بود و نماينده ايران تو صندوق بين المللی پول بوده و يه مدتی هم سفير بوده) جلسه داشتيم برای همين رعد. اين آقای متشخص موهای فرفری کج داشت و از شانس گه من درست بغل دست من نشسته بود و پينکفلويديش جان و احسانم جلوی من. اين شروع کرد زيادی جدی حرف زدن. من کاملا حس می کردم که شونه های پينک فلويديش داره بالا پايين می شه. سعی می کردم نگاش نکنم و شروع می کردم آقای متشخص رو نگاه کنم که ديدم شونه های خودم هم شروع کرد به لرزيدن. حالا هی من به بهانه فين کردن دستمال می گرفتم جلوی صورتم که آقاهه نفهمه من دارم می خندم. ولی ديگه کار از کار گذشته بود چون پينک فلويديش جان زد زير خنده و به طرز فجيعی 10 دقيفه می خنديد و منم همراهيش می کردم و غريبه ها هم مارو هاج و واح نگاه می کردن! همش تقصير اين احسان بی آبرو شد که موبايلشو برده بود زير ميز و داشت بازی می کرد و پينکفلويديش ديده بود و … تا آخر جلسه هم چند بار ديگه به حد انفجار از خنده رسيديم که خدارو صد هزار مرتبه شکر خودمونو کنترل کرديم. اصولا من و اين دختر نبايد با هم يه جای جدی بريم. چون اونقده می خنديم که ميندازنمون بيرون. آقاهه حالا اين وسط هم هی گير داده بود که ما NGO هستيم. مام که خوب از پشت کوه نيومده بوديم که می دونستيم NGO چيه. يه چيزی نزديک ده دفعه راجع به NGO حرف زد و هر دفعه که از ما می پرسيد NGO چيه ما بيشتر خندمون می گرفت! بعد از جلسه، مای NGO زده پاشديم دوباره رفتيم ولگردی. من دوباره نشستم پشت رل. اينا غلط نکنم جاشون رو خيس کردن به روی خودشون نياوردن. يه جا وسط اتوبان داشتم با دنده 4 و سرعت بالای صد تا تو سرپايينی از بين دوتا ماشين رد می شدم و نمی دونم چرا ماشينه شروع کرد قر دادن. رها که فقط گوشه های صندلی منو چنگ ميزد. پينکفلويديش چشاشو بسته بود و احسان هم فکر کنم داشت اشهدشو می خوند. من هم داشتم سوت ميزدم و الويس می خوندم. به نظر منکه خيلی هيجان انگيز بود. نمی دونم چرا اينا زياد تعريف نمی کنن از رانندگی من! فقط احسان گفت من مايه رانندگی خرکی رو دارم! آخر شب هم نذاشتن با اون ماشينه بريم و دوباره من برسونمشون و علی پيروز اومد رسوندمون که به هيچ عنوان رضايت نميده من پشت ماشينش بشينم. آفا اينا هنوز ايمان نياوردن به رانندگی خورشيد خانوم! شما يه چيزی بهشون بگين!

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.