دلم نمی خواد برم عروسی.

دلم نمی خواد برم عروسی. تنها بايد برم. هر چی به خودم فشار آوردم روم بشه به يکی از دوستام بگم باهام بياد نشد. هيچ کس رو جز عروس نمی شناسم. حدود يه سال شاگرد خصوصيم بوده. خيلی منو دوست داره. اصلا نمی شه از زيرش در رفت و نرفت. بهم گفت يک عالمه پسر دعوتن. ولی خوب، از کجا معلوم قداشون بلند باشه، از کجا معلوم اونايی که قداشون بلند باشه بيان سراغ من که برقصيم و از کجا معلوم که اگه اومدن من خوشم بياد از ريختشون. اصلا چه معنی داره من با اينهمه کاری که دارم پاشم برم عروسی؟ آرايشگرم هم که بد قولی کرده. قرار بود ساعت 6:30 بره خونش که من برم پيشش. زنگ زده می گه 7:30 مياد. تازه بعيد نيست دير تر هم برسه. خدا می دونه قراره من کی حاظر شم و تو اين ترافيک کی برسم. از روی بيکاری ناخونامو فرنچ مانيکور کردم. حالا الان نمی تونم جم بخورم که اينا پاک نشن. تنها کاری که می شه کرد تايپ کردنه چون من معمولا با گوشه های انگشتام تايپ می کنم. Silence must be heard …اينا رو انيگما داره می گه. يه CD قاطی پاتی گذاشته بودم. يه دفعه ديدم حالم داره بد می شه. به خاطر اين انيگماهه بود. نبايد از اين چيزا گوش بدم. اونوقت خل می شم می زنم زير گريه. شب جمعه مجبور باشی بری يه جايی که دوست نداری. اه! اگه برم عروسی و نرقصم دق می کنم. اگه کسی نباشه باهاش برقصم چی؟ اونقت بازم دق می کنم! دلم می خواست الان می شستم کتاب می خوندم. صد تا کتاب نخونده دارم. تازه مجله فيلم هم اومده. Silence must be heard…
اگه فقط يه هفته زودتر ميومد ايران اونقت با اون پا می شدم برم. راستی چرا نمياد ديگه؟ خسته شدم بابا.
حالا همه چی يه طرف دامبوليهای ارکستر يه طرف. فقط خدا کنه هر چی می خونه بخونه ولی نسترن نخونه. من از اينجور آهنگا بدم مياد. ولی نسترن منو ياد اسکی ميندازه، اسکيم منو ياد ….

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.