رفته بوديم با يه قصه

رفته بوديم با يه قصه گو حرف بزنيم. يه قصه گويی که از ما خيلی بهتر قصه می گه. يه قصه گويی که از ما خيلی بيشتر قصه بلده.
من سرم درد می کرد. اون شلوار جين پوشيده بود. دير اومد. سيگارش خيلی دود می کرد. از سيبيلاش خوشم اومد. يه جورايی با مزه بود. حرفا همه تکراری بود. حتی اوناييش که تکراری نبود رو هم انگاری يه جايی شنيده بودم. سرم درد می کرد. صدا ها رو خوب نمی شنيدم. قيافه هارو خوب نمی ديدم. صداهای محو، تصويرهای محوتر. رفته بوديم تو يه خونه ای که پر گل بود. گل، گل، گل. بوی گل، رنگ گل، صدای گل. دو تا دسته گل. يه غنچه گل. اونقده خوش گذشت. من اصلا نفهميدم زمان چه جوری گذشت.
اقای قصه گو خيلی حرف زد. حرفای قشنگ قشنگ. من لال شده بودم. هيچی نپرسيدم. يک عالمه سوال تو کلم بود. اما هيچ کدومشون رو نپرسيدم. می خواستم بگم چرا قصه می گی وقتی مردم ما بوی بارون رو نمی فهمن؟ می خواستم بگم چرا قصه می گی وقتی ديگه همه چی قصه شده، قصه غصه؟ می خواستم بگم چرا قصه می گی وقتی هيچ کدوم از اين قصه ها هيچی رو عوض نکرده و هنوزم آشيانه کبوترا پلمب شده مونده؟ می خواستم بگم مگه نشنيدی گفتش بار آخر که رفتن سراغ دفتر پلمپ شده توش يه کبوتر مرده پيدا کردن؟ چه فايده داره؟
“جامعه” رو هيچ وقت يادم نمی ره. “نشاط” رو هم. من عشق و “جامعه” رو باهم شناختم. الان هر دوشون فقط يه سراب خيالين. يه لقمه خيلی بزرگ که تو گلومون گير کرد.
دلم می خواست بهش بگم وقتی تو اونجاها نمی تونی قصه بگی ديگه چرا اينجا می نويسی. می خواستم بگم اينا همش بازيه مگه نه؟ می خواستم بگم می دونی اينا همش بازيه؟ اگه می دونی به ما هم بگو. می خواستم بگم خسته شدم از اينکه بگم کدوم درسته، کدوم غلطه. من از سياست متنفرم. من از دوم خرداد متنفرم. من از خاتمی متنفرم. من از هر کی که يادمون انداخت دوباره به پرواز پرنده ها تا هرکجا فکر کنيم متنفرم. چرا قصه می گی که باز ما باورمون شه؟ چرا قصه می گی که پرواز رو يادمون بياری؟ بذارهيچ قصه ای نباشه. بذار اصلا فکر نکنيم. راحت. آروم. بذار فکر کنيم آزادی يه سرابه که حتی اگه قصه بخونيم هم به دستش نمياريم.
حالا می فهمی چرا لال شده بودم ديشب؟ از اين حرفام بدم ميآد. برای همين لال شده بودم.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.