خيلی خوشحالم. کلی اتفاقای خوب

خيلی خوشحالم. کلی اتفاقای خوب خوب برام افتاده. کاشکی می شد اينجا بنويسمشون. خوب نمی شه. ولی می تونم بگم چقدر خوشحالم. دارم از اون کارايی می کنم که همه عمرم آرزوش رو داشتم. يه کار خيلی قشنگ. يه کاری که به نوشتن مربوطه. با يه دوست قديمی هم آشتی کردم. يه دوستی که فکر می کنم شازده کوچولو دوباره بهم دادش. خدا اگه دری رو می بنده، حتما يه در ديگه رو باز می کنه. حداقل برای من که اينطور بوده. معمولا هم درايی که به روی من بسته درايی بوده که خيلی مزخرف بودن. يه جاهايی جای آدم نيست، يه آدمايی آدم ما نيستن، يه کارايی کار ما نيستن. چقدر خوب می شد آدم زود می فهميد که کجا جاشه و فوری خودشو از جايی که به اون تعلق نداره می کشيد بيرون. وای خدا جونم از اينکه اون در رو به روم بستی و اين در جديد رو به روم باز کردی ازت ممنونم. وقتی رفتم مشهد فقط ازش يه چيزی خواستم، اونم اين بود که کمکم کنه تو يه محيطی قرار بگيرم که متناسب من باشه. انگاری داره به حرفم گوش ميده! وای باز من خل شدم!
برای بار هزارم:
“هر کجا هستم باشم، آسمان مال منست
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين مال منست.”

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.