برای شبح عزيز: از يه

برای شبح عزيز:
از يه دختری که قربانی يک ازدواج ناموفق بود پرسيدن که نظرت راجع به ازدواج چيه. يه خورده فکر کرد و گفت قفس، بدبختی، رنج، فحش، کتک. از يه دختری که از دست محيط هميشه متشنج خونه فراری بود پرسيدن نظرت راجع به ازدواج چيه. گفت “رهايی، راه فراری از اين ديوانه خانه.” از يه دختری هم که خيلی سعی کرده بود نرمال بمونه و خودشو تو بازی بزرگترا دخالت نده پرسيدن نظرت راجع به ازدواج چيه؟ گفت:”ازدواج يه قرارداده. می تونه افتضاح باشه. می تونه عالی باشه. اما به هر حال لازمه اش تناسبه. عشق يه احساسه. يه جورايی افراطه. يه جور بيماريه روانيه. يِه آدمی اونقدر از خودش خوشش مياد که وقتی يه آدم جالب و مورد پسند می بينه به هيچ عنوان حاضر نيست خودشو از داشتن اون محروم کنه. احساس می کنه وای خدا چقدر می خوام اون رو به دست بيارم. اين احساس خواستن شديد که صد درصد با خودخواهی شخص در ارتباطه رو اسمشو گذاشتن عشق. هيچ تضمةنی نيست که بعد از وصال عاشق و معشوق اون عشق باقی بمونه.حالا مگه اين خودخواهی می تونه اساسی برای يه ازدواج باشه؟ عاشق ديوونه می شه، حسود می شه، مشنگ می شه. ازدواج که بچه بازی نيست که دو تا مشنگ بيفتن به جون هم توش. به نظر من اگه دوتا آدم باهم همه جوره تناسب داشته باشن، (از همه نظر، فکری، روحی، سليقه ای، فرهنگی، عادات شخصی، حتی پوزيشن سکس) اونوقت می تونن همديگه رو واقعا و نه الکی دوست داشته باشن وبا هم حال کنن. و به نظر من وقتی هم بتونن با هم حال کنن اونوقت می تونن با هم ازدواج کنن. يه زن و شوهر مجبورن n سال ريخت همديگه رو تحمل کنن. وقتی با هم حال نکنن حرصشون از دست هم در مياد و شروع می کنن به هم گير دادن. ولی وقتی با هم حال کنن اين n سال براشون قابل تحمل يا حتی زيبا می شه. البته حرف از چون و چرای ازدواج تو جامعه زن ستيز ايرونی بيخوده. حالا ما هر چی هم حرف بزنيم ايران فقط تهران يا شهرهای بزرگ نيست. ايران يه کشوريه که ده کوره هايی داره که توش دختر رو تو سنين خيلی پايين شوهر می دن. الان تو همين شهر تهرون تو همين کلاس خودم اين ترم يک شاگرد 16 ساله با حالتهای فوق العاده بچه گونه دارم که نامزد کرده. 6 ماه پيش آرايشگرم يک عروس 10 ساله داشته.مگه می شه تو اين جور آدما رفت سراغ تناسب و حال کردن و اين چيزا رو گرفت. تو مملکت ماازدواج يعنی يه رابطه بی معنی که بايد باشه، چون رسمش همين بوده. مردم تو کار نيمه گمشده و يه شريک باحال برای ادامه زندگی و تنها نبودن نيستن. اصلا فکر نمیکنن حتی که آيا بايد ازدواج کنن يا نه. و چرا؟ من خودم موافق ازدواجم. اما می گم آدم وقتی ازدواج میکنه که بدونه دقيقا از زندگيش چی می خواد. کسی رو که خواسته هاش موازی زندگی خودشه پيدا کنه. و حالتی باشه که با ازدواج زندگيش بهتر شه و يه چيزی بهش اضافه شه. نه اينکه بشه يه خانوم خونه دار احمق که شوهرش تغذيه اش کنه و باهاش دوچرخه سواری کنه و زنه هم از اون ور بهش سرويس بده. ازدواج بايد يه همدلی باشه بين دو نفر برای اينکه از زندگيشون لذت بهتری ببرن و وقتی بلا بدبختی دارن 2 تا مغز برای حلش داشته باشن. اما تو اين مملکت ازدواج قيد و بنده. اصلا از کلمه عقد معلومه. اينجا ازدواج يعنی بستن دست و پا. محدوديت ايجاد کردن خواسته يا ناخواسته برای همديگه. خودخواهی. توقع بيش از حد. قفل زدن رو شر و شور جوانی” از يه دختر ديگه که هيچ مشکلی تو زندگيش نداشت پرسيدن نظرت راجع به ازدواج چيه؟ گفت”بابا اين سوالها چيه می کنی؟ بذار فعلا پسر بازيمو بکنم! ازدواج کيلويی چنده؟ مگه ديوونم خودمو تو دردسر بندازم؟”

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.