ديروز که البته الان می

ديروز که البته الان می شه ديگه پريروز همونطور که گفتم مراسم اولين سال دختر خاله ام بود. اون پارسال بعد از 15 سال از آمريکا اومد ايرون و همش 25 روز زنده بود. (بعد از 8 سال سرطان). حالا نمی خوام راجع به اينش حرف بزنم. فقط برای اين بود که بگم خيلی مرگ بدی بود برای خانوادش. پارسال من يک هفته خونشون بودم برای کمک و اين حرفا. قبلا هم 2، 3 باری برای کمک تو اينجور مراسم بودم. از اولش. جنازه بره غسالخونه. بايد زير بغل دوست يا فاميل عزيزتو بگيری که بتونه تو غسالخونه سر پا وایسه. حواست به فوضولای غريبه ای که می خوان جنازه شمارو ببينن و سرک بکشن هم بايد باشه. جيغ و داد و شيون. بعد نماز ميت که معلوم نيست قراره به کجای ميت برسه. بعد می ری سر خاک. بايد به مردم سان ايچ داد. بايد هوای يه نفرو داشته باشی. بعد قبر آماده می شه. جنازه رو ميذارن تو قبر. روشو برای آخرين بار باز می کنن. همه ميريزن تو اون يه تيکه جا. بايد طرف رو بغل کنی که خودشو نندازه تو قبر (خدارو شکر زورم برای اينجور کارا خوبه!) بعد خاک رو روش ميريزن. اين وسط يه مشت خاک هم می ريزن روی سر بازماندکان که به قول خرافات خاک سردشون کنه. (البته اونا بعدا که رفتن خونه و ديدن تا تو شورتشون خاکه دوباره داغ می ش!) يه بار سر مراسم بابای دوستم زنه همينطور خاک می ريخت رو سر دوستم و می گفت “خاک تو سرت! خاک تو سرت!” دوست منم اون وسط بد جوری خندش گرفته بود.ماجرا تازه از اينجا به بعد شروع ميشه. مداح شروع می کنه با صدای نکره اش اونقده داد ميزنه و سوزناک می خونه که همه به غش و ضعف می افتن. يه بار سر همين مراسم بود که پينک فلويديش بی آبرو از صدای مداحه و پارازيت بلندگو چنان بالاسر دوستمون که باباش مرده بود غش غش می خنديد که حد نداشت (خودش يه بار نوشته بود). خدارو شکر همه فکر می کردن داره گريه می کنه.
بعد بايد رفت ناهار خورد تو خونه يا رستوران. قبلا ها اصلا تو اين مراسم نمی تونستم غذا بخورم. ولی تازگيها از بس خسته می شم به جای بقيه هم می خورم.
بعدش بايد تا 7 روز خونه بشينی. هر آدم جديدی که مياد آدم يه چيز جديد يادش می افته و شيون و زاری شديدتر از قبل شروع می شه. منکه اين موقع ها ديگه می رم سراغ آشپزخونه تا فقط کار کنم به يه دردی بخورم. سرم رو به جينگول بازی گرم می کنم. هسته های خرما رو بگير. توشون گردو بذار. دستای چسبناکتو ليس بزن. رو خرماها پودر نارگيل بريز. سولوفون روشون بکش، گل سفيد رو دسته های سينی بچسبون. روبان مشکی از دسته های سينی آويزون کن. حلواهارو گل کن و مثل خرما درستشون کن. عکس عزيزی که رفته رو گل و روبان بزن. اين موقعش من حسابی گريه می کنم. تو چشای طرف نگاه می کنم و به خودم می گم دارم چه غلطی می کنم. بعد مراسم سوم. دوباره بهشت زهرا و سان ايچ. ختم تو مسجد. دوباره آخونده مياد و دادو فريادهاشو حرفای بی ربطش شروع می شه. اطرافيان اگه زياد گريه نکنن خاله عمه هه سيخ بهشون می زنن که يه خورده جيغ بزنين گريه کنين مراسم گرم شه. بعد ماچ و بوسه که همه می خوان خودشونو نشون بدن که بابا ما بوديم. يه بارش تو اين مراسما جالب بود که از همه چيز فيلم گرفتن. تازه هندی کم رو داده بودن به من برم از قسمت زنونه فيلم بگيرم. منم فقط از گلها و عکس و شمعدون ها و گلابدون فيلم گرفتم که البته بعدا حسابم رسيده شد. خلاصه تا 7 روز همينه و بعد چهلم هم همينه. منتها مداحه يا آخونده تو روز چهلم تمام رشته هارو پنبه می کنه و آرامشی که اطرافيان به دست آوردن رو دوباره بهم ميريزه. دوباره گريه، شيون، زاری.
سال هم همينه. عين ديشب. خوب اصولا من تازگيها اشکم خشک شده. (يادتونه چقدر اشکم دم مشکم بود؟) ديشب اصلا گريه نکردم و فقط عصبانی بودم. عصبانی از دست خودمون. از دست اين مراسم مزخرفمون. از دست اين غم پرستيمون. از دست اين مازوخيست بازيمون. مرگ يک عزيز واقعا آتيش می زنه آدم رو. بعد ما خودمون يه آتيش ديگه هم اضافه می کنيم. خستگی مراسم بهشت زهرا، وحشتناکی غسالخونه، شام و ناهار ها، بريز و به پاش ها، نوحه خونی ها. غيبت ها. خالم اونقدر ديشب گريه کرد که داشت خفه می شد. 3 ماه نيست گلوش رو عمل کرده و داره شيمی درمانی می شه. آخه مگه مريضين می ذارين يارو هم اينجوری زر زر کنه. واااای نمی دونين چيا می گفت. “دختر مادر می خواد سر عروسيش” و دختر خاله ام زجه می زد. “مادر بعد از 15 سال شوکوهشو ديد.” و خاله ام غش کرد. “خواهر اينهمه مدت زحمت خواهر کشيد “اون يکی دختر خاله ام که از فرط سيگار کشيدن شبيه کارخونه فيليپ موريس شده نفسش بند اومده بود و تشنج بهش دست داده بود. بعد مداحه که مداح خونوادگيه خالم ايناست ادامه داد “من خودم يه بار باهاش تلفنی حرف زده بودم اوهو اوهو اوهو” و من ديگه طاقت نياوردم و رفتم چپيدم تو اتاق سيگارمو بکشم.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.