خيلی وقته که راجع به

خيلی وقته که راجع به سياوش (خواهر زاده ام) چيزی ننوشتم. نمی دونيد چه جونوری شده. اون موقع که راه نمی رفت چی بود که حالا باشه. يه بار که هنوز چهار دست و پا راه می رفت خواهرم اينا می خواستن برن مسافرت. پاشديم رفتيم فرودگاه. سياوش تو بغل من بود. يه جا گذاشتمش رو زمين که لباسش رو درست کنم و اين جونور يه دفعه با همون چهار دستو پا راه رفتنش از دست من در رفت. تو فرودگاه از زير صندليا و ميون مسافرها رد می شد و غش غش می خنديد و ذوق می کرد. من هم با اين لنگهای درازم دنبال اين يه الف بچه می دوييدم. بقيه ملت هم که از خنده مرده بودن و کلی قربون صدقه اش می رفتن. خلاصه بعد از ده دقيقه موفق شدم بگيرمش. تمام لباسهاش کثافت شده بود. و همينطوری رفت تو هواپيما.
حالا که ديگه بدتره. نشستی می بينی غيبش زده. بعد می ری می بينی اومده تو اتاق من سر ميز توالت من داره حسابی به لوازم آرايشم حال می ده! هيچ چيز سالمی برای من نذاشته. علاقه زيادی هم به خورد کردن سايه داره! می شينه برات 2 ساعت حرف می زنه، خيلی جدی، و تازه بعضی جاها اخم هم می کنه يا دستاشو تکون می ده بدون اينکه تو يک کلمه از حرفاش بفهمی. هر چی ازش بپرسی می گه نه! در صورتی که منظورش اکثر اوقات آره است و تو بايد باهوش باشی بفهمی کی. به باباش و من هم می گه مامان! تموم حيوونات هم يا هاپو هستن می گن “هاپ هاپ”، يا پيشو ان می گن “جيک جيک”! ديروز تو اکباتان برای اولين بارسوار اتوبوسش کرديم. داشت از فضولی می مرد. هر مسافری سوار می شد به زبون خودش يه چيزی بهش می گفت و مثلا اعتراض می کرد تو چرا سوار شدی! بعد هم که يه خورده برديمش راه بره با تمام مردم به زبون خودش حرف می زد! خلاصه که خيلی بانمک شده. بچه ام از الان هم داره نشون می ده خون اجدادش خوب تو رگاش جريان داره. اصولا هر دختر بچه ای می بينه شديدا خوش اخلاق می شه و بهش علاقمند می شه. در صورتی که با پسر بچه ها معمولا به خاطر حسودی سر اسباب بازی کتک کاريش می شه. از اون جنس خرابهاست که قيافه اش شديدا آروم و آقا است. ولی يواشکی آنچنان بچه بيچاره رو مثلا گاز می گيره که جيغ طرف می ره بالا. تازه منم بوس می کنه که ديگه من می ميرم براش. بازم بگم از بامزه گيهاش؟ بخوام بگم تا فردا بايد وبلاگ بنويسم! شايد عکسش رو بذارم يه روزی تو وبلاگم. اصلا وقتی از بيرون ميام و سياوش خونه ماست و من درو که باز می کنم می دوه مياد تو بغلم و می خنده انگار دنيا رو بهم دادن و تمام خسته گيهام يادم می ره. نمی دونم چرا اينقدر دلم يه بچه می خواد. البته بدون باباش!

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.