زن پير شده. مرد هم

زن پير شده. مرد هم پير شده. و من ديروز اينو فهميدم. باورش و پذيرفتنش سخته اما واقعيت داره. کاش زودتر می فهميدم. همه اين سالها دنبال اين بودم که شايد جرقه های واقعی عشق رو بينشون ببينم. همه اين مدت منتظر اين بودم که ببينم دست در گردن هم انداختن، با هم می خندن واز با هم بودن لذت می برن. هيچ وقت اين صحنه هارو نديدم. هميشه عين يه مرغ پر کنده و هاج و واج شاهد خيلی چيزا بودم. خيلی چيزای دردناک. و سردرد داشتم. اما اونی که می خواستم رو نديدم. ديروز بود که فهميدم پير شدن. آره به همين سرعت گذشت، من جوون شدم و اونا پير. قصه غصه های کودکی من داره کم کم به پا يان می رسه. بالاخره دير يا زود من می رم يا شايد هم اونها. اما آخرش اون چيزی که می خواستم رو نديدم. هزار گوشه دنيا هم که برم هيچ وقت اون لذتی رو که از ديدن خنده اونها می تونستم ببرم نخواهم برد. و حالا پير شدن. چقدر ازشون انتظار داشتم. چقدر زياد. دلم می خواست باهوش باشن. دلم می خواست فهمشون از فهم خدا هم بيشتر باشه. اون روزی که اسطوره خداييشون برام شکست خيلی دردناک بود. خيلی. الان هم يه اسطوره ديگه شکست. حالا می فهمم چرا 2 ساعت طول می کشيد تا تازه …

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.