من امروز از اون کارا

من امروز از اون کارا کردم که تو عمرم نکرده بودم. ساعت 7:30 صبح از خواب پاشدم و رفتم ابروهامو برداشتم. خودمونيم يه خورده احمقانه نيست آدم از خواب عزيزش بزنه بره دنبال اين کارها؟ اونقدر به آرايشگر بيچاره تو دلم فحش دادم که اين موقع وقت داده که نگو. چقدر زندگی جالب می شد اگه مثلا خانومها با ابروی پر و يک عالمه مو و دماغ کوفته قلقلی(مثل مال من) خوشگلتر بودن! خدا بگم اين بلقيس ملکه صبا و حضرت سليمان رو چيکار نکنه که اين عادت بد رو بنا نهادند. جريانش رو شنيدين؟ حضرت سليمان می ره قصر بلقيس. قصر با آينه سنگفرش شده بوده. حضرت سليمان لنگ و پاچه پشمالوی بلقيس رو رو آينه ها می بينه و حالش بهم می خوره. بعد معلوم نيست از کجا پدر بزرگ اپيلاسيون کشف می شه. خدا نگذره ازشون.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.