يادتونه ديشب گفتم دلم شعر

يادتونه ديشب گفتم دلم شعر می خواد؟ تو وبلاگ راستين اين شعر رو خوندم خيلی دوست داشتم. کاشکی …
“روزي نامت را خواهي گفت
به فريادي از پس بلندي افکارت
و به راستي چشمانت
روزي که مردمان
عادت داروغه بودن را از ياد برده باشند
و ديگر چانه ات
موازي بستر سايه ات خواهد بود
و عمود بر رهايي گيسوانت زير باران
روزي با تو دست خواهم داد
بي محاباي چشمي تنگ و در کمين
نامت را خواهم پرسيد
و به نامت ساغري ديگر خواهم ريخت”
80/12/7 تهران
نوشته شده در ساعت 11:12 PM توسط rasteen panahandeh

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.