زن هيچ راهی نداره. آخر

زن هيچ راهی نداره. آخر عمری از دست اين مرد ديوانه داره ديوانه می شه. هيچ کسی رو نداره. هيچ جايی رو نداره بره. هيچ کاری از دستش بر نمی آد. 65 سالشه. مرد امانشو بريده. صبح تاشب نشسته داره آزارش می ده. زن مريضه. دلش يه جو آرامش می خواد. تمام تنش می لرزه. مريضه، خودشو بيشتر هم می زنه به مريضی شايد بهش توجه شه. ولی مرد حاليش نيست. راستی چيکار می تونه بکنه؟ کجا می تونه بره؟ بچه هاش هم حاليشون نيست. سرگرم کار خودشونن. تازه اگه نبودن هم کاری از دستشون بر نمی اومد. مرد بهش گفته تا وقتی نميری خاک رو سرت نريزم آرومم نمی گيره! زن گم شده تو خودش. زن گريه می کنه به حال خودش. گريه اينجوريشو تا حالا نديده بودم.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.