نوشته امروز آقای سردوزامی منو

نوشته امروز آقای سردوزامی منو ياد کلاسهای خودم انداخت. من يکسال به بچه ها زبان درس دادم و کلی خاطره جالب دارم از اون دوران. اصلا يه دنيای ديگه ای دارن. البته کلی انرژی آدم رو می گيرن و خسته می کنن آدمو ولی فکر کنم می ارزه. من از اون موسسه اومدم بيرون چون حتی پول تاکسيم هم در نميومد. ولی اگه يه خورده بيشتر پول ميدادن بچه هارو ول نمی کردم. وقتی به کلاسای 5 ساله ها درس می دادم بايد حتما بعد از کلاس می شسنم تا بچه ها دونه دونه بيان بوسم کنن! اگه يکيشون يادش می رفت بوسم کنه دوباره بر می گشت تا حتما اين کارو بکنه. کلی هم حسود بودن. تا به يکی بيشتر می رسيدم فوری همشون دست بلند می کردن و که من برم سر ميزشون و بعد می ديدم سوال الکی دارن! يه بارسر کلاس 8 ساله ها مريض شده بودم و نرفته بودم. يک نامه هايی برام نوشته بودن شاهکار. يکيشون نوشته بود “خورشيد جون چرا شما نيومديد. نکنه مارو ديگه دوست نداريد. شنيدم مريض شديد. من دلم شور می زنه.” يکی ديگه نوشته بود “من شمارو مثل مادرم قبول دارم. می شه شما خواهرم باشيد!” کادوهايی که بهم می دادن هم شاهکار بود. يکيشون يه خودکار استفاده شده رو خودش کادو کرده بود. بهش سکه مبارکباد وسکه 1تومنی! و چسب رنگی چسبونده بود و داد بهم. يکيشون پفک کادو کرده بود. يعنی خودشون بهم کادو می دادن نه اينکه مثلا مامان باباشون يه چيزی بخرن بدن دستشون. يه بار يه دختر 8 ساله بعد از کلاس اومد بهم گفت “خورشيد من ازت گله دارم. (جونش رو هم نگفت!) شما چرا من وقتی اذيتتون کردم پاتون رو رو زمين کوبيديد و سرم داد کشيديد؟ نبايد جلوی بچه ها اين کارو می کرديد.” من دهنم از تعجب باز مونده بود که چقدر اين بچه می فهمه و چقدر درست تربيت شده و چقدر شجاعه که رک و پوست کنده حقشو می خواد. سر کلاس پسر بچه ها هم که ديگه حکايتی بود. آخر ترم لواشک و قره قوروت و آلبالو خشکه کادو می گرفتم! يه پسری بود که به اصطلاح hyperactive بود. معلمش نتونسته بود باهاش کنار بياد و کلاس رو می ريخت بهم. معلمه و مدير به من گفتن که پسره و مامانه يه جورايی روانی هستن. کلاسش رو وسط ترم عوض کردن و آوردنش تو کلاس من. يه دفعه وسط کلاس پا می شد می رفت همه رو می زد! بعد هم می زد در گوش خودش. من مونده بودم با هاش چيکار کنم. کردمش مبصر کلاس. بعد براش جايزه گذاشتم که اگه مثلا 10 دقيقه ساکت بشينه می تونه اونوقت بزنه در گوش خودش. بعد هم سر کلاسشون همش آواز می خوندم و شکلکهای احمقانه در می آوردم. يه جورايی هم آزادش گذاشتم يه کم بچه هارو بزنه چون بچه هام خوب می زدنش. بعد که کم کم باهام جور شد شروع کردم آروم آروم ازش کار کشيدن. کم کم شروع کرد درس خوندن و آخرش هم نمره خيلی بالايی آورد. ولی همون ترم من از اونجا رفتم. هنوز نگرانشم. نمی دونم معلمهای بعدی باهاش چيکار کردن. آخه ما که بچه روانی نداريم. مامان روانی داريم که بچه شو به زور تو سن 8 سالگی می فرسته کلاس زبان در صورتی که بچه هه واقعا نمی خواد يا کشش نداره. ولی بچه روانی بعيد می دونم. آخ باز داغ دلم تازه شد! بچه ها. دوباره يه بچه هرو که ايندفعه مثل اينکه 9 ماهشه آزار دادن. خبرشو بعدا براتون می نويسم. امروز خيلی ور زدم.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.