-دارم کم کم نگران ميشم

-دارم کم کم نگران ميشم که آدم بی جنبه ای هستم. برای اينکه نميتونم جلوی خندمو بگيرم. ديروزم رفتم سر کلاس. خيلی جدی شروع کردم به درس دادن. کلاسشون صندليهاش چرميه. يه پسره هی جا به جا ميشد رو صندليش و صدای خيلی ميبخشيد گوز در ميومد. منم نميتو نستم نخندم. ملت هم ميخنديدن. خيلی افتضاح شد.
-داشتم درس some and any رو ميدادم. يه پسره بعده چندين دفعه تکرار بازم به اِنی ميگفت اَنی! خلاصه بازم همه خندشون گرفت و منم همينطور. اگه ميشد اين چاک دهنمو من ببندم خيلی خوب ميشد.
-از همه بی جنبه ترم اينه که من از يکی از شاگردام خوشم اومده. (بدون شرح)
-من اگه کاره ای بودم برای مادر پدرايی که تو خونه خروس جنگی هستن و فضای خونه رو مسموم ميکنن مجازاتای بدی ميذاشتم. يکی نيست به اين مامان بابای من بگه خسته نشدين اينقدر مزخرف بار هم کردين.
-من يه ميمون گنده دارم که خيلی با نمکه. اين شبها همش دارم اونو بغل ميکنم چون کسی نيست که بغلش کنم.
-برای اولين بار دلم ميخواست که قدم کوتاه بود. آدم بد جوری تو پوزش ميخوره که از يکی خوشش بياد که قدش خيلی کوتاه تر از خودش باشه.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.