ديدين بعضی اوقات آدم به

ديدين بعضی اوقات آدم به چه موجود گه غير قابل تحملی تبديل ميشه؟ تو اين مواقع هيچ کاری هم نميشه کرد، يا دوست دارين به يکی گير بدين و پاچه يکی رو بگيرين (بيچاره مامانتون اگه اولين آدم دم دستتون باشه)، يا غمگين می شين و ميرين يه گوشه ميچپين (مثلا می بينين تا 7 صبح پای کامپيوتر بودين و الکی تو اينترنت چرخ زدين)، يا اينکه ميرين مثل بچه آدم يه گوشه چيز مينويسيد( مهم نيست چه مزخرفاتی). من همه اينها رو به همراه خيلی راههای ديگه امتحان کردم. ميون همه اينها به نظر من نوشتن از همش بهتر بوده. من اسمشو گذاشتم نوشتن درمانی. بهترين جام برای نوشتن Word کامپيوتره. هر مزخرفی دوست داری مينويسی بعد هم delet ميکنيش. ولی از وقتی اين وبلاگ پيدا شده، آدم وسوسه ميشه حرفاشو اينجا بنويسه، بعد هم دلش نمياد پاکشون کنه و وسوسه ميشه که کليد publish رو بزنه. اونوقت بيچاره بقيه که اينارو ميخونن. خلاصه همه اينا رو گفتم که بگم من الان تو اون مود گهی هستم. فقط ميخواستم اخطار داده باشم.
يادداشتهای يک آدم غير قابل تحمل:
* مدتهاست که دارم انتظار ميکشم که بياد. روزهاست، سالهاست، قرنهاست. بعضی اوقات خسته ميشم و يادم ميره. ولی بعضی اوقات يه بو، يه رنگ، يه صدا يا هر چيز کوچولوی ديگه ای يادم ميندازه که بايد بياد. خيليها اومدن ومن فکر کردم که اونه، ولی بعد فهميدم که چه احمق بودم. اون شبيه هيچ کس نيست. اون بوی بارون ميده. (کلشم بد جوری بوی قورمه سبزی ميده.) اون وقتی من حرف نمی زنم ميفهمه چی ميگم و باهام حرف ميزنه. وقتی حرف ميزنم حرف نميزنه و فقط بهم گوش ميده. وقتی گه ميشم ميفهمه هوا پسه و بهم گير نميده. وقتی دلم ميخواد خل باشم و الکی بخندم باهم ميخنده. اگه هوس کنم تو خيابون ببوسمش دورو ورش رو نيگا نميکنه. اگه دوست داشته باشم راجع به قرون وسطا باهاش حرف بزنم خوابش نميگيره. اگه دوست داشته باشم گريه کنم برام فلسفه نميبافه. اگه حوصلشو نداشته باشم سگ نميشه. آی، آی، آی. مامانم ميگه سفارش بده برات بسازن. ولی من ميدونم که يه جايی هست. همين دورو برا. فقط من نميبينمش. بايد صبر کنم، چون يه روزی مياد.
*نميدونم چرا همه چيز اين روزا خاکستريه. وقتی يکی نااميده اونقدر خوب بلدم مخشو بزنم که بابا زندگی اينطوريه زندگی اونطوريه. تو زندگی گل شقايق هست، لبخند يه بچه هست، اونايی که دوستت دارن هستن …. ولی وقتی خودم حالم گرفته به همه اين حرفا ميخندم. و بعد هر چی چيز مزخرفه تو اين دنيا يادم مياد. به جای مزه کباب کوبيده که خيلی دوستش دارم، مزه کتلت که ازش بدم مياد ميره زير زبونم. به جای بوی ياس، بوی گلاب ميشنوم. به جای شعر سهراب روزنامه کيهان مياد جلوی چشم. به جای “او” يکی ديگه که دوستش ندارم برام سورپريز پارتی ميگيره و بقيه هم ميگن وای چه دختر بيرحميه، حتی زنگ نزد تشکر کنه. آی آی آی. مامانم ميگه داری به خوشبختيت لگد ميزنی! ولی ميدونم يه مزه ای هست، يه بويی هست، يه شعری هست که با بقيه فرق ميکنه. همه اينا رو قراره “اون” برام بياره.

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.