خيلی دلم گرفته. هميشه روزای

خيلی دلم گرفته. هميشه روزای تولدم دلم ميگيره. و هميشه هم تو اين روز يه اتفاق بدی می افته. بچه که بودم برام تولد ميگرفتن. اما هميشه جلوی بچه ها سر يه چيزی با هم دعوا ميکردن. منم سرم درد ميگرفت و آرزو ميکردم کاش تولدم نبود. حالا خيلی خوشحالم که امروز قرار نيست هيچ اتفاق خاصی بيفته. ساعت 5 ميرم سر کار و 9:30 ميام خونه. شبم دوست عزيزم بعد از مدتها مياد خونمون. ميچبيم تو اتاق و تا صبح وراجی ميکنيم.
بعضی اوقات فگر ميکنم اصلا برای چی روز تولد ياد همه ميمونه، تولد ميگيرن يا کادو ميگيرن. خوب که چی؟ مگه اين همون روزی نيست که ما وارد اين دنيای مزخرف شديم؟ پس جشنش چيه؟ چرا بايد خوشحال باشيم؟ از اون ورم نميفهمم چرا وقتی يه نفر می ميره و از شر اين دنيا راحت ميشه همه ناراحت ميشن و عزا ميگيرن. به خدا از ديشب که خبر مربوط به جلال رو خوندم کلی حالم گرفته شده. هی پيش خودم ميگم خدا کنه اين بچه بميره. هيچ ميدونين اين اتفاق چه اثری رو اين بچه خواهد گذاشت و بزرگ که بشه چه جوری خواهد شد؟ هيچ ميدونين اين اولين و آخرين بچه ای نيست که اين بلا سرش مياد و تو اين مملکت خراب شده از اين چيزا زياده، منتها چون هميشه اصل بر پنهان کاريه کمتر صداش در مياد؟ خدا خودش به خير کنه. راستی کسی نميدونه انجمن حمايت از کودکان تو ايرون مشغول چه کاريه؟

این نوشته در Uncategorized ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.