|
August 29, 2010
دیو بازی
نخون، نادیده بگیر، فراموش کن، برو. بذار ذهنم آزاد باشه، فکر نکنه به چیزی. بذار بنویسم. بازی کنم با کلمه ها، با حس ها، با زمان و مکان. تعبیر نکن. نرنج. به روم نیار. اینا همه اش قصه است. راستش تموم شد، دروغش مونده. خوبش تموم شد، غمش مونده. می خوام بازی کنم؛ نمایش، صورتک، شعبده.
راستی، شیشه عمر دیوه دست خودته. ناراحتی ات رو نریز تو خودت. هر موقع خیلی بهت فشار اومد بزن بشکونش. شاید حالت بهتر شد.
|
August 16, 2010
باز دارم راديو تهران گوش مى دم. موقعى كه آلبومشون اومد خيلى به حال و هوام مى خورد. در آستانه يه تغيير اساسى بودم تو زندگيم و گوش دادن به اين آلبوم كمكم كرد تو انرژى داشتن و شجاعت پيدا كردن برای تغییر. الان اما بيشتر مث يه نوستالژى تلخه اما باز دارم گوش مى دم براى زنده كردن اميد براى يه تغيير دوباره. خيال ندارم دست از رويابافى بردارم...
|
August 7, 2010
من اون صنم نیستم که دوستش در مورد اینترنت تحقیق می کنه!
یک کسی به اسم صنم دولتشاهی، هم اسم من! :) ایمیل می زنه به بعضی وبلاگ نویس ها و ازشون کمک می خواد برای یه تحقیقی در مورد میزان و نحوه استفاده از اینترنت و اپلیکشن های تحت وب در کشورهایی مثل عراق، ایران و تایلند در دانشگاه یو سی آی در کالیفرنیا. تحقیقه که روی سایت یه دانشگاه هم هست و به نظر نمیاد مشکلی داشته باشه، منتهی این مدت خیلی ها ایمیل این یکی صنم دولتشاهی رو برای من فوروارد می کنن و از من می پرسن که آیا این من هستم و ظاهرا از خود این یکی صنم دولتشاهی هم هی می پرسن! فقط می خواستم بگم نه من نیستم و هیچ ایمیلی با اسم صنم دولتشاهی در یاهو مال من نیست! البته خوب چه فرقی می کنه من باشم یا نباشم برید به این تحقیقه کمک کنین اگه به نظرتون مشکلی نداره.
آرزوی موفقیت می کنم برای همه تحقیق های دانشگاهی در مورد اینترنت و دوست این خانوم هم اسم من! :)
اون یکی صنم دولتشاهی
نویسنده سابق وبلاگ خورشید خانوم
|
August 3, 2010
صدایم کن، صدای تو خوب است. نه، خواب بودم و یک خواب بود. پیچ این رودخانه را دوست دارم. ساعت ها هم بنشینم در بالکن و به ییچ رودخانه آرام و رنگ عوض کردن هایش نگاه کنم باز خسته نمی شوم. تنها راه رفتن کنار این رودخانه را اما دوست ندارم. می لرزیدیم و رودخانه هم ناآرام و خاکستری بود. التماس می کردم که کاش برویم خانه. اما نمی فهمیدم که دردش چیست. فکر می کردم آغوش من وقتی که گرم باشد حالش را خوب می کند. آب، آب، دریاچه، رودخانه، اگر این آب ها زبان داشتند چه قصه ها که نمی گفتند. سنگ صبورهای آرام و خاموش. جای درخت های بید مجنون بچگی را گرفته اند. نمی ترسیدم. سر نترس داشتم. سر نترس عاشق. می گفت تو در دسته بندی زنان شیفته قرار می گیری. روانکاوی ام کرده بود. کتاب دستم داده بود تا "مرضم" را بشناسم و "خوب" شوم. چهار سال حرف زد و روانکاوی کرد تا "خوب" شدم. همه اش این نبود. آوارهایی هم بود که خراب شد تا شیفتگی از یادم برود. این یکی نگرانم بود که چرا شیفتگی از یادم رفته. می گفتم نگران نباش، زندگی کردن یاد گرفته ام. زندگی؟ نه، بازی. رودخانه آرام است و تنها چراغ های نئونی تبلیغ کوکاکولا می کنند. سرد نیست اما می لرزم. قصه های جدید دارم برای رودخانه. گوش می کند آرام و صبور. خیال، خیال، خیال. برایش از خیال هایم می گویم. از قصه هایی که باور کردم. از دلی که به خاطر یک خیال زیبا لرزید. از جانی که فکر می کردم شیفته است. می لرزم. غصه ها را به دست آب می سپارم و به بالکن بر می گردم و از دور با رود حرف می زنم. اینجا احساس امنیت می کنم. آنجا می ترسم و فکر می کنم که در معرض نگاه ها هستم. نگاه ها، نگاه ها. پشت سر همه نگاه است. مدتهاست که برهنه جلو می روم و به پشت سر نگاه نمی کنم اما سنگینی نگاه ها را بر برهنگی ام حس می کنم. انگاری دوباره "بیمار" شده بودم. شیفتگی سراغم آمده بود. می پرسد تو دیگر چرا؟ تو با این همه تجربه؟ می خندم. درد دارد. خیلی درد دارد. اما می خندم. خواسته بودم باور کنم که می شود. کلمات را باور کرده بودم، "کلمات." پاشنه آشیل همان باور کردن بود. ناباوری این سال ها خانه امن بود. باور کردن، خطر. آوار که بر سرم خراب شد دیگر دیر شده بود. زن شیفته آشفته چهارده سالگی و شانزده سالگی و بیست سالگی اش را روبروی چشمانش می دید. اما دیگر چهارده ساله و شانزده ساله و بیست ساله نبود تا با سبکی روحش تحمل کند و بگذراند. رد سال ها نقش خود را گذاشته بودند. آوار که خراب شد شیفتگی به مرز جنون رسید. دلداری ام می دهد: "اگر آن دنیای خیالی زیبا بوده، فکر نکن چقدر واقعی بوده، فکر کن آن دنیای زیبا را برای تو ساخته." گوش می کنم به حرف هایش وقتی که دیگر خیلی دیر است. زن شیفته را خاک کرده ام.
|
June 30, 2010
پیری؟
توی تختم بودم. قرص توی کشوی میز توالت. نمی تونستم تکون بخورم. می دونستم هرچی زودتر قرصه رو بخورم درد و تب زودتر تموم می شه. ولی نمی تونستم اصلا تکون بخورم و حتی دستم رو دراز کنم. نیم ساعت طول کشید تا تونستم تکون بخورم برم به سمت کشو که قرص رو بردارم. بعد فک کردم چقدر بعضی چیزای پیش پا افتاده بهایی که باید بابت بعضی انتخاب ها پرداخت کرد رو زیاد می کنن.
پ.ن. جون مادرتون نیاین هی بپرسین چی شدی و فلان و بسارها. سرماخورده بودم خوب هم شدم. همه سرما می خورن تب می کنن بعدش هم خوب می شن هیچکی هم نمرده از سرماخوردگی.
|
June 23, 2010
"کدام قله، کدام اوج؟"
بستگی به مود خودم شعرهای فروغ رو یه طوری می فهمم و تعبیر می کنم. وقتی که سر خونه زندگی متاهلی بودم، "تاج کاغذی" رو تعبیر به مقام شامخ همسری می کردم، وقتی زن رابطه های موقتی و پنهانی بودم، تاج کاغذی رو به حس خود گول زننده ای که داشتم تعبیر می کردم. هربار هم باز باید پناه می بردم به "زنان ساده کامل ". سادگی بزرگترین نعمتیه که کسی می تونه داشته باشه. لحظه از دست رفتن معصومیت لحظه شروع رنج کشیدنه. فضیلتی تو خوردن سیب و آگاهی از لذت ها و دنیاهای دیگه نیست. فضیلتی تو پاره کردن پیله دورت و سرک کشیدن به دنیاهای ممنوعه نیست. گولمون زدن که گفتن این سرکشی ها فضیلته و جذابه و شجاعته و و و و... لذتی که از این افسار پاره کردن به دست میاری به رنجش نمی ارزه، چون که لذت موقتی و لحظه ایه، و رنج اون ابدیه، رنجی که تو تنهایی باید تجربه اش کنی.
انگار عوض شدم، ترس ها و تردیدهام نشون می ده که تغییر کردم. یه بخشی از وجودم آرامش و سکون و امنیت و اطمینان از دوست داشته شدن می خواد. یه بخشی از وجودم هر روز منو داره سرزنش می کنه به خاطر پشت پا زدن به تعهدی که برام آرامش می آورد. اون پرده غمی که درست بعد از داغ ترین و وحشی ترین لحظه ها روی دلم کشیده می شه انگار بهم تلنگر می زنه که اشتباه کردم.
***
گاهی وحشت می کنم از اینکه تو مردهای دیگه دنبالت می گردم. گاهی وحشت می کنم از انتظارات عجیب و غریبی که از بقیه دارم. گاهی وحشت می کنم از اینکه نمی تونم فراموشت کنم و اینقدر زیر پوستم موندی. یادته چه آرزویی کردی؟ آرزوت برآورده شده انگار...
* تیکه های توی گیومه از شعر وهم سبز، فروغ فرخزاد
|
May 16, 2010
از یادداشت های شهر غریب
شیش سال شد. از سر شب تو سرم کوبیده می شه که شیش سال شد و یه صدای غریبه ای از دهن من در میاد که می گه دیگه مهم نیست، دیگه اصلا فراموش کردم. دیگه یه بی وطنم که نمی تونم هیچ ادعای آشنایی بکنم. نمی شناسم این صدا رو. شیش سال شد؟ Tonight's gonna be a good night به سلامتی. خوشبختم که زود با شراب مست می شم و همه چی برام راحت تر می شه. محافظ گی بار مال اردنه. چارشونه. باهام دردل کارش رو می کنه. آخرش که می فهمه ایرانی ام می گه کارش سخته ولی خوشحاله که آدمایی مثل اون هستن که از زن خاورمیانه ای مثل من محافظت کنن "اینجور جاها". یه پسر سیه چرده آسیای شرقی ریزه میزه مست میاد می گه مادام کجاست؟ مادام کجا می شه پیدا کرد. بهش می گه جلوی لیدی که نمی تونم بگم. تو این محله ها بگردی بهت تجاوز می کنن. درگوشش یواشکی آدرس می ده. پسر سیه چرده ریزه میزه تلو تلو خورون می ره دنبال مادام. کجا می ره؟ نکنه بلایی سرش بیاد؟ یه روز باید قصه این محافظای بار رو بگم که سنگ رو روی سنگ بند نگه می دارن، تو شبای تعطیل، وقتی که شهر مثل یه بمب الکلی می مونه و هر لحظه می تونه منفجر شه. چقدر طبیعیه همه چیز این شهر غریبه برام. شیش سال شد؟ زود گذشت؟ نه، مث یه قرن گذشت. وقتی تک و تنها شبا می رفتم لب دریاچه آلیس و به خودم می گفتم فقط اگه پاییز بیاد و برم دانشگاه همه چی درست می شه، مث یه قرن گذشت. وقتی تو اون اتاق سرد و خشن تا صبح قدم می زدم و فکر می کردم چی شد که اینطوری شد، مث یه قرن گذشت. وقتی سه ماه توی خونه خودم رو زندانی کرده بودم مث یه قرن گذشت. یادش بخیر، برام غذا آورد در خونه. سه ماه بود فقط تن ماهی و برنج خورده بودم و سیگار و سیگار و سیگار. غذا آورد دم در و رفت و من نشستم عین قحطی زده ها همه اون غذا رو یه جا خوردم. تو اون غذا چی بود؟ مهره مار بود؟ چرا از فکرت بیرون نمیام لعنتی؟ چرا هر روز که می گذره بیشتر جای خالیت معلوم می شه؟ چرا این توپی که توی گلوم گیر کرده داره خفه ام می کنه گنده و گنده تر می شه؟ چرا صبا که پا می شم یا شبا که می خوام بخوابم دلشوره دارم و می ترسم از دنیا وقتی فکر می کنم تو نیستی بغلم کنی؟ از تاکسی پیاده می شم و می خوام زودتر بپرم توی ساختمون. می گه فندک داری؟ این موقع شب، اینجا، این دختر با این لباسا چرا داره اینطوری می لرزه و گریه می کنه؟ کیه؟ چی شده؟ حالش خوبه؟ نکنه مثل من شده باشه پنج سال پیش؟ فندک رو می دم بهش و میام بالا. دیگه هیچی از قلبم واسه دختر غریبه نمونده. واسه خودم هم نمونده. همه اش رو تیکه تیکه کردم و یا گم کردم بین وان نایت استندها یا این چند روزه تقسیم کردم بین اونایی که دوسشون داشتم. از یه نفر امروز خبری نیست. بهم گفت آدم نتونه حرف بزنه یا می میره یا به خدا ایمان می آره. الان کجاس؟ می دونه نباید بمیره؟ می دونه می تونه حرف بزنه و هیچ احتیاجی نیست به هیچی ایمان بیاره؟ کاش هیچکس فک نکنه که باید تو مرگ خودش دخالت کنه. مهم اونی که می میره نیست. تموم می شه می ره راحت می شه. مهم اونایی ان که می مونن. داغش می سوزونه. نمی ذاره دیگه آدم کمر راست کنه. واسه همین اون شب با هر تکونی که یه نفری می خورد از جام می پریدم. فقط خدا خدا می کردم بودن من اونجا رو اون دشک کف زمین مانعش بشه و هی به خودم فحش می دم که چرا خونه من طبقه پونزدهمه و بالکن داره. مامان فرزاد چه می کشه؟ امشب تو چه حالیه؟ گناهش چی بوده؟ چرا باید این درد رو بکشه؟ چرا هنوز یه عده به خدا اعتقاد دارن وقتی مامان فرزاد الان درد داره؟ وقتی مامان سهراب داغ دید؟ وقتی هزاران نفر داغ دیدن تو اون تابستون لعنتی 67؟ چرا هیچ کس فکر نکرد به اونایی که باقی می مونن؟ چرا هیچکدومشون کسی رو نداشتن که بتونه یه دشک بندازه کف سالن و حائل بشه بین اونا و بالکن و سقوط؟ کار من دیگه پرسیدن این چراها نیست. جلوی هیچکدوم اینا رو نمی تونم بگیرم. نهایتش می تونم دشک بندازم کف سالن بین اون و بالکن. بهش می گفتم صدایم کن، صدای تو خوب است. صداش خوب بود. فکر می کردم کمک می کنه فراموشت کنم. فراموش نکردم. صدا هم فقط یه مالیخولیا بود. ذهنم درد می کنه دیگه. چرا اینقدر فراموشی سخته؟ مگه مهمترین مکانیسم دفاعی آدم نیست؟ می خواستیم بریم بیرون برای اولین بار. همون که بهش فرنگی ها می گن دیت. لِهِ لِه شده بودم اون شب. تو پیژامه چهارخونه سبز و آبی ام نشسته بودم و تو خونه دود گرفته از آتیش سوزی یکی دو ماه قبلش سیگار پشت سیگار می کشیدم. بهش گفتم قدرت اومدن ندارم. ازش خواستم بیاد پیشم. اومد. فیلم دیدیم. اول کلوزر رو دیدیم. بعد پیش از طلوع. به پیش از غروب نرسید. سرم روی پاهاش بود. بعد از دو سال دست یه آدم به موهام می خورد، به تنم. چرا هنوز از فکر اون شب همه تنم داغ می شه؟ چهار سال گذشت. چهار سال گذشته و هنوز خاطره اولین تماس برام زنده است. 5 ماه گذشته که ندیدمش؟ چرا اینقدر زود گذشت؟ چرا فکر می کنم انگار دیروز بود؟ چقدر این روزا زود می گذره؟ چقدر زمان زود می گذره؟ دلم نمی خواد صب شه. دلم می خواد بنویسم و بنویسم. از نگرانی ها. از آدمای دوست داشتنی زندگی ام که با "طبیعت" زندگی دارن کشتی می گیرن. یادته؟ تو یکی از آخرین نامه هات نوشتی همه تلاشت رو کردی ولی آخرش نیروهای طبیعت غلبه کردن. بیشتر آدما اصلا نمی بینن که مسیر بیشتر رابطه ها کجا می ره آخرش. ولی تو دیدی. از اولش دیدی. از اولش واسه اینکه مسیر ما نره همونجایی که مال همه می ره تلاش کردی. با هرچی "طبیعی" بود مبارزه کردی. از گلمون مواظبت کردی. با همه بالا و پایین های من با هوشمندی بازی کردی. منو همیشه نک قله نگه داشتی. آخرش ولی دیگه نشد. شکست خوردیم. پنج ماهه که تو رفتی. شیش ساله که من رفتم. شیش سال شد. دیگه تصویرا داره کمرنگ می شه. "اونجا" کمرنگ می شه، "جای دیگه" رو خودم می خوام فراموش کنم، "اینجا" ناشناخته است و من هیچ تلاشی نمی کنم که بشناسم. دنیا شده اتاقم. همیشه بود. از ساعتی که نتیجه ها رو وزارت کشور اعلام کرد و من همکارم رو بغل کردم و زار زدم و گفتم دیگه نمی تونم برم ایران دنیای اینجام هم شد اتاقم. هی تو بلندگو می گفت خط نورترن به خاطر اینکه یه آدمی زیر قطار انداخته خودش رو بسته اس. The Northern Line is suspended due to a person under the train. متنفرم از این عبارت "یه آدمی زیر قطار". همین؟ همه اون لحظه محدود می شه به "یه آدمی زیر قطار." اون آدمه بهش چی گذشته که خودش رو انداخته زیر قطار؟ من باهاش چیکار کرده بودم که به خودش رو زیر قطار انداختن فکر کرده بود؟ یک سال گذشته و من ناگهان کلی تصویرها برام زنده شد. چیکار کردم من؟ تو این شهر غریبه من چیکار کردم؟ چطور تونستم؟ انگار این دو هفته آینه گذاشتن جلوی صورتم. له شدم از بس خودم رو دیدم. له شدم از بس تو صورتم خورد که چقدر عوضی ام. دلم می سوزه برای همه سرایی که بی گناه بالای دار رفته و همه تنایی که بی گناه گلوله خوردن و بی جون شدن. دلم می گیره واسه بی خانمان کوچه پشتی محل کارم. دلم می گیره واسه دختری که پایین خونه ام گیج و لرزون و گریون فندک می خواست. دلم می گیره واسه غریبه هایی که خودشون رو می ندازن زیر قطارای خط نورترن و ویکتوریا. عصبانی می شم که چرا هیچکاری از دستم برنمیاد واسه نجات بشریت. بعد همین جلوی چشمای خودم رو ندیدم. ندیدم. نخواستم که ببینم. خودم رو به ندیدن زدم. خودم رو دادم دست خاک و باد و بارون و آتیش.
شیش سال گذشت. چند سال دیگه قراره بگذره؟
|
May 7, 2010
همه مشکل ها از قانون و حکومت نیست
برداشت من این بوده که اکثر آدمای جامعه روشنفکری ایران* (و بخش اعظم جنبش زنان ایران) تنها فرمی از فمینیسم رو برمی تابن که لیبرالی باشه و فقط دنبال تغییر یک سری قوانین باشه و دشمنش و طرف حسابش هم حکومت باشه. به محض اینکه خواسته ها فرای تغییر قوانین بره و زنی که خواسته ای داره زن بدبخت ظلم دیده نباشه و زنی باشه که اتفاقا تو سری خور هم نیست و قربانی نیست اما زبونش درازه و می خواد حقوقی فرای قوانین برابر داشته باشه و مساله اش هم لزوما و فقط حکومت اهریمن نیست و آدمای دور و بر خودش هم مساله اش هستن، به چیزهای مختلف محکوم می شه، از جمله عملگرا نبودن، خراب بودن، ایده آلیست بودن، مشنگ بودن، غربزده بودن، ضد مرد بودن، منحرف بودن و ....
البته خب حالا اینکه زنی که خواسته هایی فرای اصلاحات قانونی داره به چی محکوم می شه اونقدر مهم نیست. مهم اینه این چند ساله اونقدر گفتمان لیبرال فمینیسم فراگیر شده که خود ماهایی هم که مثلا خیلی درگیر این چیزا بودیم بیخیال کارای دیگه شدیم و همه تمرکز اکثر فعالا و علاقمندای مسائل زنان تو جنبش زنان روی تغییر قوانین متمرکز شده.
حالا الان جنبش زنان هم مثل بقیه جنبش های اجتماعی طبیعتا به خاطر شرایط سرکوب فعلی نمی تونه خیلی از حرکتایی که قبلا انجام می داده (که هدفشون تغییر قوانین و رویکرد و تفکر حکومت بوده رو) رو به راحتی انجام بده. ولی تو شرایط سرکوبی که همین کنش های لیبرالی هم ممکنه حتی عملی نباشه، خیلی کارا اتفاقن می شه کرد که لزوما قضیه اشون قانون و حقوق نیست و در نتیجه طرفشون حکومت و اینا نیست، کارایی تو مایه های فرهنگ سازی و خودآگاهی و آگاه سازی دیگران و و و .. یه حوزه هایی مثل سکسوالیته هم که همیشه نادیده گرفته شد به خاطر اینکه اولویت نبوده می تونه حداقل در حد آگاه سازی محدود و فرهنگ سازی و همفکری مورد توجه قرار بگیره. یه واژه ای هم که کلا زیر سایه سنگین حکومت و اسلام انگار فراموش شده، یعنی مردسالاری، هم شاید بد نباشه که دوباره مورد توجه قرار بگیره.
*شاید عبارت جامعه روشنفکری ایران عبارت درستی نباشه. منظورم بیشتر آدمایی ان که تحصیل کرده هستن و فکر می کنن طرفدار حقوق بشر و دموکراسی و برابری و حقوق زنان هستن و با حکومت فعلی ایران هم مشکل دارن و به احتمال فراوون طرفدار مدرنیته و مدرنیسم هم هستن. البته منظورم همه هم نیستن. برداشت من می گه اکثرا، شاید شما بگین بعضی ها. تعدادش مهم نیست. ولی من می تونم ادعا کنم که نگاه غالب اینطوره.
پ.ن. این چیزی که نوشتم هیچ ربطی به یادداشت اخیر شادی صدر نداره. کلا فکریه که مدت هاست تو سرمه. اتفاقا نقد من مدتها به خود شادی و جنبش زنان ایران هم همین بوده.
|
April 27, 2010
در راستای واکنش ها به مطلب شادی صدر در نقد ماجرای ممه لرزه و نقد حامد قدوسی به شادی و غیره
از گودر:
یه چی بگم حالا که خون رفقای مردمون سر مقاله شادی به جوش اومده؟ چطوریه که من "خیلی"* ندیدم موارد زیادی رو که "بیشتر" مردهای دور و برمون سرماجراهای ظلم به زنا و مشکلاتی که زن ها دارن و تبعیض های جنسیتی و اینا خیلی متحدانه "واکنش های سریع" نشون بدن مگر در مواقعی که یه یادداشتی یهویی تند به همه مردا بتوپه؟ (نمونه دیگه اش یکی از یادداشت های فاطمه صادقی بود.) یعنی اصلا بگیریم حرف حامد قدوسی درست که شادی جنرالایز کرده، یعنی حالا بزرگترین درد ما یا بزرگترین نکته نوشته شادی همین بود که اینقدر واکنش نشون دادن مردها؟ این خودش احیانا این شبهه رو ایجاد نمی کنه که نخوت و خودبزرگ بینی و خودباحال بینی در "برخی" مردان ما اونقدر زیاده که دردهای یک نوشته رو می تونن به راحتی نادیده بگیرن ولی خیلی جدی و گسترده به ایراد فرمی مطلب بپردازن؟ این همه شادی مطلب نوشته در مورد نقض حقوق زنا، نقض حقوق بشر، سنگسار، حجاب، و و و ... من تا حالا ندیده بودم "بیشتر" مردهای دور و برم اینقدر جدی توجه کنن به نوشته هاش و کامنت بذارن و نقد بنویسن که الان فقط به خاطر جنرالایز کردن نوشته اش دارن توجه می کنن و نکته های دیگه مطلبش رو نادیده می گیرن. این فکر می کنین چی می گه در مورد بعضی از شماها به بعضی از ماها؟
یه سوال دیگه هم دارم. این آقای امام جمعه بحث زِنا کرده بود. چند نفر از شما مردها که ادعا می کنین که خیلی کارتون درسته در مورد قضیه زنِا اوکی هستین و به یه زن حق می دین که با بدن خودش هر کاری دلش می خواد بکنه؟ هی می نویسین پای اون مطلب شادی که خودتون و بقیه نگاه سکسیستی ندارین به زن ها و شادی به شما توهین کرده. می دونین خود من به شخصه چه رفتارهایی از آدم هایی شبیه خود شما، تو همین دسته بندی خودتون با تحصیلات و طبقه اجتماعی شما در همین فضای مجازی دیدم فقط به خاطر اینکه کلیشه های زن نجیب و پاک رو رعایت نکردم؟ باور کنین اونقدر هم که فکر می کنین این دسته بندی ها چیز عجیبی نیست. همه چیز به متلک محدود نمی شه. اکثر شما مردهای عزیزی که خیلی هم بهتون ارادت دارم یه خط قرمزی دارین بالاخره واسه خودتون و ته ته ذهنتون واقعا به یه زن حق نمی دین که هرکاری دلش خواست با بدنش بکنه و روش برچسب می ذارین و پشت سرش حرف می زنین و واژه های تحقیر آمیز جنسی به کار می برین که ممکنه فحش های مرسوم نباشن و خیلی هم مودبانه باشن ولی تاثیرشون خیلی داغون کننده تره. حالا ساده ترهاتون اگه زنی چاک سینه اش بیرون باشه و رژ قرمز بزنه و لنگ و پاچه اش بیرون باشه می گرخین، یه خورده روشنفکرترهاتون اگه یه زنی با چند تا مرد لاس بزنه یا بخوابه یا مثلا با دوست دختر تون بخوابه یا اگه زنتون یا دوست دخترتون باشه بره سراغ کس دیگه ای و ... (و من بدترین رفتارهای تحقیر آمیز سکسیست رو از باحالترین شما دیدم در مواردی که اصلا فکرش رو هم نمی کردم.)
پ.ن. من البته به نوشته شادی نقد های دیگه ای دارم و الان اومدم کامنت های مطلبش رو بخونم که بعد یه نقد کوچیکی به مطلبش بنویسم که این واکنش های مردان غیرتمند رو دیدم و دیدم نمی شه چیزی ننویسم. این همه نکته جالب داشت مطلب شادی که می شد روشون بحث کرد و حالا تحت الشعاع این قرار گرفته که رفقای عزیز ما به تیریج قباشون برخورده! (ناراحت نشین ها فک کنم اکثرتون بدونین من به مردها خیلی هم ارادت دارم! جنرالایز هم نکردم.)
|
February 20, 2010
هشتنه ساله بودن یعنی هنوز طفولت، تازهگی، یعنی هنوز جهان برایت تازه است. هنوز قرار است هزار جور چرخ بخورد سرنوشتات. هنوز معلوم نیست کجای جهان را تکان خواهی داد. هنوز غافلی از چیزی که دنیا از تو خواهد ساخت. وبلاگستان بعد از هشتنه سال هنوز خدمت و خیانتهایش جا نیفتاده، به بار ننشسته، کاملن. هنوز دارد خودش را تماشا میکند. هنوز گاهی حیران میشود، حیرت میکند از آن چه بر سرش دارد میرود، از آن چه بر سر آدمیان میآورد و نمیآورد.
داریم نوع جدیدی از زیستن را زندهگی میکنیم. جور تازهای از هیستوریهای شخصی را به دوش میکشیم. حالا آدمها و خاطرهها در لابیرنت مخدوش حافظهمان سردرگم نیستند. الصاق شدهاند سفت و محکم برای خودشان به عددهایی که با بیرحمی تاریخ را نشان میدهند. کسی چه میداند، شاید هم پنجاه سال بعد که دستهجمعی دچار نسیانِ پیری شده بودیم و نشسته بودیم دور هم، دیگر بر سر این که نقی بود یا تقی، شهین بود یا مهین، تابستان بود یا زمستان، کلنجار نرویم با هم. این جوری که همهی هستیمان را داریم برچسب تاریخ میزنیم میگذاریم در قوطیِ آرشیوهایمان، دیگر آدمها در مهِ حافظهمان گرفتار نمیشوند، سفر هم نمیکنند برای خودشان از بیست سال قبل به دو سال بعد، لابد.
بعد این که جای دبه و کتمان نمیگذارند لامصبها، یک جوری خودِ چندسال قبلت را میگذارند جلوی چشمت که ناچاری واقعبینی پیشه کنی، مجبوری آری بگویی به سرشت سوزناک زندگی. از آن آریهای تلخمزهی نیچهای بگویی به خودت و تاریخت و آدمت و آدمهایت. و، و به همان شدت هم غیرقابل اعتمادند بیمروتها، جوری که هزار سال بعد یادت برود آن شال سورمهای اصلن و واقعن بود، وجود داشت آن شبِ برفی روی شانههای آن آدم وقتی که آن جوری لبهایش را ساییده بود روی گردنت یا خیال کرده بودی برف میآید، هوس کرده بودی لبهایش بساید روی گردنت، زردی شال را سورمهای نوشته بودی که کسی از جایی، چیزی بویی نبرد.
من اما اصلن آمده بودم اینجا بگویم گذارت اگر افتاد به تاریخِ شخصی رفیقی، پسرخالهای، یاری، کسی، خواندی اگر که روزگاری چنان آتشین قربانصدقهی فیلان فیلم و بهمان خواننده رفته - همانی که دیروز داشت آن طور پرحرارت مسخرهاش میکرد - اگر دیدی جایی آب انار ملس آباناریِ محمد را سجده کرده، هر روز هفتهاش را سپری کرده به عشق غروبهای دوشنبه، جوری گفته به کسی دوستتدارم که دنیا به خودش قبلن ندیده، کسی را به عرش برده و کسی را در خاک کرده، حواست باشد به آن تاریخِ لعنتیِ کنار یا بالا یا ذیل ماجرا. به آن ساعت و روز و ماه و سالی که الصاق شده به حادثه، به روایت، به خاطره، به آن آدم، به حس و حساسیت و بیحسیاش، به چیزی، کسی، جایی.
آدم است دیگر، میگویند تکتک سلولهایش هر چند سال یک بار به کل نو میشوند، عوض میشوند، بس که مدام میمیرند و زنده میشوند. لابد خاطرهها و عشقها و نفرتها و نکبتها و دوستتدارمها هم یک جایی سوار چندتا از همین سلولها هستند. با همین ها میمیرند و دوباره زاده میشوند. انگار که اولبار. درجهی صفرِ کردار و پندار و گفتار، اصلن.
|