دختر خورشید وبلاگستان رفت….

دختر خورشید وبلاگستان رفت….
دخترم رفت… دخترم بیست سالش بود. بهاره علوی، دختر خورشید، خورشید کردستان، فعال حقوق زنان، عضو کمپین یک میلیون امضا، یکی از بهترین و شجاع ترین و صادق ترین وبلاگ نویس های زن ایرانی از نظر من، پر از زندگی، پر از آرزو، پر از تلاش برای جهانی برابر برای همه، رفت.* دیگه بهاره نداریم. دیگه یه دختر پر شر و شور که با سر نترس برای کمپین امضا جمع می کرد و برای حقوق زندانی ها و محکومین به اعدام تلاش می کرد نداریم. دیگه بهم نامه نمی زنه بگه سلام مامان خورشید…
هیفده سالش بود که پست “روزی که من فهمیدم” رو نوشت. ساده و صادق و صریح از زن بودنش و از نسل خودش و از اهمیت کشف نیازهای جنسی اش نوشت. از اهمیت روایت های زنانه و تنانه نوشت. هیفده سالش بود و از خود بودنش نمی ترسید. از فحش ها و تهدیدها تو کامنت ها و ایمیل ها نمی ترسید. از مردسالاری پنهان و آشکاری که زنی که حرف بزنه رو می خواد له کنه نمی ترسید. ملاحظه و خجالتی نداشت برای اینکه با صدای بلند بگه فمینیسته، یه فمینیست رادیکال. جستجوگر بود. می خواست روزنامه نگار شه. می خواست حقوق زنان بخونه. تلاش می کرد برای جهانی بهتر و برابر.
دختر خورشید یه زمانی به من می گفت مامان خورشید اما خیلی زود این خودش بود که شد خورشید واقعی، خورشید زندگی خیلی از زن ها و زندانی ها. خورشید زندگی من هم بود. همیشه تو روزایی که فکر می کردم دیگه دارم تموم می شم، درخشش خورشیدهایی مثل بهاره امیدوارم کرده. زن های جوونی که با وجود همه و همه سختی ها و محدودیت ها تو ایران زنده ان، زندگی می کنن، جستجو می کنن، تلاش می کنن و پیش می رن.
مرگ خودش به تنهایی هیچ مفهوم خاصی نداره. آدمی که می میره در کسری از ثانیه تموم می شه و دیگه رنج نمی کشه. عزاداری من برای بهاره برای خاطر خودم و خودمونه، به خاطر اینکه زن جوونی که می تونست کلی کار کنه و کلی زندگی انسان های دیگه رو بهتر کنه، دیگه نیست. این نوشته اما برای عزاداری نیست. این نوشته برای بزرگداشت زندگی یه خورشیده. خورشیدی که آخرین آرزوهای نوروزی اش یکی این بود که** “هیچ زندگی جدیدی زیر یه سقف تشکیل نشه تا وقتی که دو طرف شروط ضمن عقد رو امضا کرده باشن تا ازدواج به جای جاده یه طرفه بدون برگشت به تصمیم عاقلانه عادلانه دو نفره ی برابر تبدیل بشه….” و یکی دیگه اینکه*** “سال بعد، جای هیچ عزیزی پای سفره ی هفت سین یا دور آتیش شب عید خالی نباشه…سال بعد این وقت ها، هیچ کسی در بند نباشه…”.
آروم بخواب دخترم، آروم بخواب دختر خورشید وبلاگستان…

* بهاره حدود دو هفته پیش همراه خانواده اش تصادف کرد و دچار آسیب های جدی شد. اما قرار بود خوب بشه…
**علی همدانی برای عید نوروز از یک سری از شهروندان ایرانی تو جاهای مختلف دنیا خواسته بود که آرزوهای نوروزی اشون رو ضبط کنن و برای بی بی سی بفرستن. بهاره یکی از اون ها بود که با اسم مستعار شیرین آرزوش رو ضبط کرده بود و فرستاده بود. اینجا می تونین کل فیلم رو ببینین. (از دقیقه 1:50 تا 2:50). می گه، سلام، من شیرینم. اینجا هم شهر منه… علی کل قسمت بهاره رو هم ادیت نشده گذاشته اینجا رو یوتیوب.
*** پست بهاره و آرزوهاش برای نوروز امسال
***
نوشته سایت تغییر برای برابری درباره بهاره به فارسی
نوشته سایت تغییر برای برابری درباره بهاره به انگلیسی
یکی از مصاحبه های بهاره با رادیو کوچه وقتی که کاوه کرمانشاهی در بند بود و بهاره برای آزادی عزیزش تلاش می کرد

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای دختر خورشید وبلاگستان رفت…. بسته هستند

Goodbye

Goodbye blue sky….

http://www.4shared.com/audio/xgdDQ1Pz/pink_floid-goodbye_blue_sky.htm
***
فقط محض اطلاع این وبلاگ دو سال بود واگذار شده بود و دیگه اصن وبلاگ من نبود!

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای Goodbye بسته هستند

آخر قصه

آخر قصه
پیچکامون پیچ نخورد به هم دیگه. هیچی اونطوری که فکر می کردیم نشد. حالا که به عقب نگاه می کنم، حالا که چهارساله کلا فاصله گرفتم از همه ماجراها و تونستم تو سفر آخرم چهل و هشت ساعت باهاش وقت بگذرونم خیلی راحت تر می تونم ببینم چرا نشد، اشتباه کجا بود، اشکال کار کجا بود. آخرش حس خوب داره، اینکه بدونی آدم بدی نبود، اینکه بدونی هیچوقت بهت نخواست بدی کنه، بدجنسی کنه، اینکه هر کاری کرد که آزرده خاطر کرد تو رو فقط به خاطر دنیای متفاوت و نوع نگاه متفاوتش بود و نه بدجنسی و ظلم کردن. حس خوبی داره که هنوز هر از چندگاهی می تونیم ساعت ها چت کنیم، تلفنی حرف بزنیم، دردل کنیم، از خصوصی ترین چیزای زندگی امون بگیم و حتی کمک کنیم به هم برای روابط جدیدمون. حس خوبی داره که خانواده دوست داشتنی اش هنوز دوست هام هستم و می تونم خودم رو عضوی از اون خونواده بدونم.
یه جایی حواسمون جمع شد. یه جایی وسط همه اون تلخی ها که هیچ کم نبودن و تلخی اشون استخونم رو سوراخ کرده بود و به مغز استخون رسیده بود فهمیدیم که دوستیمون تو خطره و ادامه رابطه زن و شوهری با قواعدی که تو ناخودآگاهمون وجود داشت دوستیمون رو می کشه. خیلی تلاش کردم. خودم رو به در و دیوار زدم. نشد هیچ چیزی اونطوری که باید بشه. شک ندارم که نگاه اون هم همین بود. مدل خودش حتما تلاش می کرد و نمی شد. همین دیگه. پیچکا نپیچید به هم. اشتباه کردیم. ولی خب ما که ابر انسان نبودیم. درک آدما محدوده. فکر کردیم خورشیدمون یکیه و پیچکامون به سمت یه خورشید می رن. تازه اون موقع ها من اصلا یه طور دیگه به دنیا و خودم نگاه می کردم. اصلا یک درصد درکی که الان از خودم و روحیاتم رو دارم نداشتم. اشتباه کردیم. تلاش کردیم. نشد. یه روزی رفت. منی که خودم اصرار به جدایی داشتم یک هو فک کردم باید جلوش رو گرفت. یه روزی وسط اون روزای بعد از تصادف که شدید تحت تاثیر ترامای تصادف بودم هنوز و افسردگی حاد و ترس از اجتماع داشتم و خودم رو تو خونه زندانی کرده بودم زنگ زدم بهش و خواستم برگرده بیاد شهر من. گفت نمیاد. گفت هیچوقت عاشقم نبوده. گفتم می رم ها، کسی هست که مطمئنم بودنش حالم رو خوب می کنه. گفت برو. گوشی رو گذاشتم و رفتم.
چهار سال بیشتره که از اون روز گذشته. عاشق شدم. با عزیزترین آدم زندگی ام دو سال رویایی رو زندگی کردم و بعد به خاطر کار از اون کشور اومدم بیرون.. یه اقیانوس فاصله عزیز ترین آدم زندگی ام رو ازم گرفت. درد از دست دادن اون خیلی خیلی بیشتر از هر درد دیگه ای آزارم داد. جای خالی اون بیش از هر جالی خالی ای تو زندگی اذیتم کرد. تو این چارسال اونقدری به فکر این نبودم که معامله ای که شیش سال قبل رو کاغذ آورده بودم رو فسخ کنم. اون رابطه با یه تیکه کاغذ به وجود نیومده بود. تموم شدنش هم برای همین به یه تیکه کاغذ بستگی نداشت. ولی خب همون ساختارهای اجتماعی که یه روزی وادارمون کرد با هم بودنمون رو روی کاغذ ثبت کنیم و اسمش رو بذاریم ازدواج آخر هم وادارمون کرد که جداییمون رو بالاخره روی کاغذ ثبت کنیم. دیروز روی کاغذ اومد. ولی ما چهار سال پیش جدا شدیم. بعد از همون مکالمه تلفنی. وقتی بهش گفتم بیا برگرد فلوریدا یه شانس دیگه بدیم به خودمون. گفت من هیچوقت عاشقت نبودم. گفتم می رم ها. گفت برو. و من رفتم.

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای آخر قصه بسته هستند

تصادف

تصادف
فیلما پر هستن از اتفاقای تصادفی که زندگی آدما رو عوض می کنن. نگاه می کنم به قدیم، می بینم که دو سه تا اتفاق تصادفی تو زندگی من هم افتاده، از اون تصادفا که زندگی ام رو زیر و رو کرده. بعد این روزا هی می گم پس چرا هیچ اتفاقی نمی افته؟ یه تصادف، یه چیز خوبی کاملا بی ربط و دور از دنیا و زندگی فعلی…
یعنی قراره هیچ روزی اتفای نیفته تو فاصله ای که از در خونه میام بیرون، در رو قفل می کنم سوار آسانسور می شم میام پایین به رسپشن پایین صب بخیر می گم می رم سوار قطار می شم تو راه آرایش می کنم ایستگاه بنک پیاده می شم آیپاد می ذارم تو گوشم یه چیزی از گروه آرکایو گوش بدم که مسیر طولانی و مزخرف ایستگاه بنک حالی ام نشه بعد به سکوی مترو رسیدم برم جلو که امیدوار باشم کوپه مترو خلوت تر باشه بعد سوار شم وسط آدما ساندویچ شم خودم رو بسپرم به آرکایو و اگه خیلی رفتم تو حال زمزمه کنم باهاش و بعد ایستگاه آکسفورد سیرکس پیاده شم و رو پله برقی بین سکوی مترو تا خروجی ایستگاه به تبلیغای روی در و دیوار نگاه کنم و احساس خستگی کنم از دیدنشون و بعد برم اون کافه مزخرف همیشگی موکای با شات اسپرسوی اضافه و کیک خیس لیمویی بگیرم و ساندویچاش رو نگاه کنم و ببینم دلم هیچکدومشون رو نمی خواد و بعد بیام بیرون تا دم در محل کار یه سیگار تند تند بکشم و بعد برسم به لابی ساختمون کارم و اگه اون دو تا نگهبان با مزه ها بودن باهاشون خوش و بش کنم و اگه بقیه اشون بودن فقط سلام صب بخیر بگم و منتظر آسانسور شم که همیشه کلی طول می ده و سوار آسانسور شم و ریختم رو تو آینه ببینم که زیر چشام چقد گود افتاده یا موی سفید در آوردم یا جوش زدم یا دماغم
کج تر شده؟
یعنی قراره هیچ روزی اتفاقی نیفته تو فاصله ای که شب خسته از آسانسور محل کار میام پایین و تو آینه خودم رو نگاه می کنم و برای هزارمین بار به خودم می گم که از دفعه دیگه وسط روز می رم ریختم رو نگاه می کنم و یه بار دیگه موهام رو شونه می کنم و آرایش می کنم که ریختم عین دیوونه ها نشه و بعد از آسانسور میام پایین و به نگهبانا شب بخیر می گم و آیپاد رو می زنم به گوشم تا برین دمج یا دارک ساید آو د مون پینک فلوید گوش بدم و سیگار روشن می کنم و می رسم ایستگاه و می چپم وسط موج جمعیت که عجله داره و می خواد زودتر بره سوار مترو بشه و باز می رم جلوی سکو به امید اینکه جا برای نشستن باشه و پالتوم رو در میارم و دور کمرم گره می زنم که وسط شولوغی جمعیت نپزم در عین حال پالتو رو دوشم سنگینی نکنه یا نیفته و اگه بتونم یهویی وسط ملتی که همه شیرجه می زنن برای صندلی خالی احتمالی تو مترو یه جای خالی پیدا کنم که احساس تعلق کنم به محیط و حس کنم دیگه یه خورده مال اینجا شدم که راه و چاه مترو سوار شدن اینجا رو یاد گرفتم و بعد دوباره برسم ایستگاه بنک و اگه یکی باشه که موزیک زنده بزنه تو ایستگاه مخصوصا اون پسره که یه چیز عجیب غریبی می زنه که مث یه تنه درخت می مونه گوشی آیپاد رو درآرم گوش بدم به موسیقی اش و خوشحال شم و برم برسم به سکوی قطار و چند دقیقه منتظر بشم جا هم واسه نشستن نباشه و کمرم درد بگیره و بعد سوار قطار شم و قطار که از زیر زمین دراومد موبایلم رو چک کنم که هیچ ایمیل و اس ام اس ویژه ای بهش نرسیده و توئیتر و فیس بوک و فرندفید چک کنم یا اگه شانس آورده باشم ایوینینگ استاندارد گیرم اومده باشه تو راه یه نگاهی بندازم و ایستگاه هند شرقی پیاده شم و یه سیگار روشن کنم تا دم ساختمون و اگه چیکا دربونی که رفیق شدم باهاش و داره دکترای حقوق بشر می خونه و تزش روی حقوق بشر تو آفریقا مخصوصا نیجریه داره می نویسه بود باهاش گپ بزنم و اگه نبود با بقیه فقط یه سلام و علیکی بکنم و صندوق پست رو چک کنم و سوار آسانسور شم و حس کنم شونزده طبقه چقدر طول می کشه و بعد کلید بندازم و در رو باز کنم و بیام تو؟

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای تصادف بسته هستند

هذیون چل درجه

هذیون چل درجه
با نداشته هام شادم چون از داشتن یه چیزایی می ترسم. ترس از دست دادن. مخم عیب داره. ترجیح می دم تو خیالم داشته باشم تا واقعا به دست بیارم واز دست بدم. دیگه طاقت از دست دادن ندارم. اونقدر از دست دادم که دیگه توانی برام نمونده. یه دری واز شد که نباید می شد. من چیکار داشتم؟ داشتم زندگیم رو می کردم. درخت بودم. خوشحال بودم. بیخیال بودم. بی رحم بودم. حالا باز طول می کشه همه چی برگرده سرجاش. تب دارم. تمام تنم درد می کنه. آدما تو ذهنم قاطی می شن. حرفایی که هرکی زده بهم. جمله ها جابجا می ش. یکی شعر نوشته بود برام. یکی وقتی که خواب بودم تو گوشم زمزمه کرده بود حرفایی رو که تو بیداری نمی زد هیچوقت. یکی نوازشم کرده بود و انگشتاش انگاری ذغال داغ باشه که بچسبه روی پوست سرم. حرفای هرکسی با قیافه یکی دیگه میاد جلوی چشمم. مثلث، مربع، پنج ضلعی، شیش ضلعی، هفت ضلعی، هشت ضلعی. باشه، باشه، درد و بلای همه بخوره توی سر من. فقط منم آدمم ها. ربات نیستم. منم یهو ممکنه این وسط دلم بلرزه. نه، نه دیگه، نه هیچوقت نمی خوام داشته باشم. وحشت می کنم. می ترسم. فرار می کنم. تمام تنم تیر می کشه. دوست داشتم می اومد پاشویه ام می کرد و تنم رو ماساژ می داد و می خوابوند منو توی تختم. از از دست دادن می ترسم. دلم کوچیکه. هیکل گنده پر سر و صدایی که منو با خودش می کشه اینور و اونور بر خلاف ظاهر پر سر و صداش تحملش و ظرفیتش خیلی کمه. خوابش رو دیدم. بهش نامه دادم و گفتم که خوابش رو دیدم. حسش مث چهار سال پیش بود. وقتی که می دونستم ندارمش و می خواستم داشته باشمش و موقعیتی شده بود که مجبور بودیم کنار هم بخوابیم و تن من کوره شده بود و چسبیده بود به تنش و اون هم بی حرکت نه اجازه می داد پیش برم و نه پس می زد منو. چرا از تنها کسی که منو بی دریغ و بی چون و چرا دوست داشت جدا افتادم؟ چرا این تب بند نمیاد؟ داغی تن، احساسات آدم رو به اشتباه می ندازه انگاری که یه خبریه. هیچ خبری نیست. فقط قاطی کردم از تب. دوست داشتم بلند بلند حرف می زدم ولی کسی جایی بیدار نیست که براش حرف بزنم. حالا اینجا بلند بلند می نویسم. یه تصویرایی می یاد جلوی چشمم. عین این کتاب نقاشی ها که باید توشون رو رنگ کنی. تصویرا مال قصه هایی هستن که توی دلم هستن. باید بنویسمشون. یه روزی می نویسم. فکر نکنم کسی از تب و هذیون و استخون درد بمیره. فک کنم باید قرص خواب بخورم که زودتر خوابم ببره و دیگه درد نکشم و حس نکنم حال بدم رو. حالم که بهتر شد همه قصه ها رو می نویسم تا بارشون از رو دلم برداشته شه. قصه آدما، آدمای خوب دوست داشتنی زمینی….

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای هذیون چل درجه بسته هستند

Leva’s spin

Leva’s spin
اینو دارم می نویسم فقط برای ثبت یه معجزه ای که لوا همین الان خونه ما تو هند شرقی کشف و اختراعش کرد. بیشتر از این نمی تونم توضیح بدم الان فقط دارم این لحطه و این اختراع رو ثبت می کنم. اسمش هم فعلا گذاشتیم چرخش لوا.
(چرخش مث رویش و زایش و پویش و بینش و اینا ها)

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای Leva’s spin بسته هستند

به جای داد زدن تو چاه

به جای داد زدن تو چاه
واسه ب
برام یه اسم بوده همیشه. نمی شناختمش هیچوقت. در حد چند تا ویدیوی سخنرانی و چند تا مقاله و یادداشت می شناسمش. اما از وقتی که حکم نه سال زندان براش اومد یه جور عصبانیت عجیبی همه وجودم رو گرفت و این جور عصبانیت ها هیچ چاره ای هم نداره جز یک حس استیصال بد. بهش فکر می کنم که یه زن جوونه که فقط حرف زده و به چیزی که بهش اعتقاد داشته پایبند بوده. نه سلاحی دستش گرفته، نه توطئه ای کرده علیه حکومتی، و نه هیچکدوم از قوانینی که می شناسیم و قوانین رسمی کشوره رو زیرپا گذاشته. فقط یه آدمه که وجدانش و شهودش اینطور بهش حکم کرده که یک چیزهایی بی عدالتیه (گیرم که اشتباه کرده باشه) و نباید دربرابرشون ساکت باشه، هویت دانشجویی براش فقط یه دانش آموز خالی که باید درسای دانشگاه رو یاد بگیره که بره فردا مهندس بشه و با یه سری عدد و رقم سروکله بزنه یا یه چیزی بسازه و همه چی از طریق فرمول قابل حل و توضیح باشه نمونده. یه بعد دیگه ای هم وجودش داشته. سیب زمینی نبوده (ارزش گذاری نمی کنم که سیب زمینی بودن لزوما بده اما منظورم اینه که سیب زمینی نبودن لزوما جرم نیست.) آدمی رو برای حرف زدن و نوشتن و تجمع غیرمسلحانه و مسالمت آمیز که جزو حقوق قانونی یه شهرونده چندین بار گرفتن، و حالا هم محکومش کردن به نه سال زندان. درسته قانون قانونه و باید به حداقلی از قانون گرایی پایبند بود که سنگ روی سنگ بند بمونه. اما بالاخره ما هم هویج های شوت نیستیم که، یه درصدی از درک و شعور رو داریم، یه برداشتی از قانون نوشته شده رسمی مملکت داریم. من هرچی همه بدبینی و سخت گیری ام رو هم می ذارم روی ماجرا و قانون ها رو می خونم و با نوشته ها و کارهایی که این آدم کرده و اتهاماتش می ذارم کنار هم باز نمی فهمم جرم این آدم چی بوده. بالاخره مگه نه اینکه باید حکمی که یه دادگاه می ده با عقل سلیم جور دربیاد. باور نمی کنم قاضی و دادستان احمق های نفهمی باشن که حداقل قانون رو هم ندونن. نمی فهمم واقعا چرا این دختر باید نه سال زندانی بکشه.
چیزهای مسخره دیگه ای هم هست که بهش فکر می کنم. این که این نه سال سال های باروری اش هستن. سال های زندگی. دهه سی دهه جوونی کردن همراه با یه سری تجربه هاس که با پختگی نسبی همراهه. هنوز آدم محافظه کاری ای رو که با بالاتر رفتن سن پیدا می کنه نداره، اما خامی و بی تجربگی سال های اولی جوونی رو هم نداره و به اصطلاح حالیش شده چطوری زندگی کنه. و حالا تصور اینکه همه این سال ها رو این دختر باید تو زندان بگذرونه دیوانه ام می کنه. زور داره، واسه منی که نمی شناختمش هیچوقت و هزاران مایل دورتر یه جایی با پیژامه چارخونه ولو شدم تو تختم پای لپ تاپم زور داره یه جوری که دلم می خواد داد بزنم و فحشای ناجور بدم، بعد برای اطرافیانش چه حسی داره یه همچین چیزای، واسه خودش چه حسی داره؟
سیب زمینی باشی شاید گذر ساعت ها و روزها و سال ها رو بتونی راحت تر تحمل کنی. اما ذهن پویا و روحیه ماجراجو و وجود هوشمندی مث این زن چطوری نه سال رو می گذرونه؟ مثلا همین امروز از خواب که بیدار شه چیکار می کنه؟ چطوری می تونه روزها و هفته ها و ماه های راه راه رو تو هیچی، با هیچی، تو خلاء بگذرونه؟ چطوری می گذره؟ هرچی هم که برم دم رودخونه داد بکشم هم فایده نداره. اصلا نمی فهمم و نمی تونم پردازش کنم.
روز دانشجو. جک خنده داریه. اصلا تعجب نکردم وقتی دیدم یه گروه دانشجویی یه بیانیه صادر کرده برای کمک به دانشجوهای سیل زده پاکستانی به مناسبت روز دانشجو یا بعضی ها تیکه و بد و بیراه انداختن به فعالای دانشجویی که اصلا روز شونزده آذره روز شما نیست. تعجب نکردم چونکه می بینم از آرمان های سال های دور که باعث شد اصلا شونزده آذر روز دانشجو بشه چیزی تو بدنه حکومت نمونده که آدم انتظار خاصی از این روز داشته باشه. دیگه از خیلی چیزا تعجب نمی کنیم. اما من هنوز هر روز از این حکم نه سال زندان تعجب می کنم و امیدوارم که تغییر بکنه و آزاد بشه. جای این زن تو زندان نیست. جای این زن وسط جامعه است. ما به این آدما احتیاج داریم.

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای به جای داد زدن تو چاه بسته هستند

I want him back…

پیر نشدم، مرداب نشدم، مشنگ نشدم. می دونم چی می خوام از زندگیم. می دونم زندگیم چی کم داره. می دونم که دلم می خواد که برگرده به زندگیم. می دونم که دلم می خواد دوباره با هم زندگی کنیم. می دونم که چی رو از دست دادم. می دونم که دیگه نمی تونم به دستش بیارم. این روزا هی یادآوری می شه بهم که چقدر خوشبختی می تونه ساده باشه و چقدر پیچیدگی های زندگی می تونه یه کاری باهات بکنه که جابجا بشی و دیگه نتونی اون خوشبختی رو داشته باشی. یه آدمایی تو زندگی آدم جایگزین نمی تونن بشن. هیچ کس دیگه ای نمی تونه اون چیزایی رو که اون آدم بهت می داده بده و می فهمی که بدون داشتن اون چیزها همیشه زندگیت ناقص خواهد بود. من یه زن ناقصم و ناقص باقی می مونم. اما، بازهم خوشحالم به خاطر اون تجربه های ناب. من یه زنی ام که خوشبختی رو یه زمانی تجربه کرده تو زندگیش.
“با اینا زمستونو سر می‌کنم / با اینا خستگی‌مو در می‌کنم / با اینا بهارو باور می‌کنم…”

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای I want him back… بسته هستند

می گذره…

می گذره…
اشتباه پشت اشتباه. هنوزم اشتباه می کنم، اشتباهای جبران ناپذیر داغون کننده. و بعد هی باید خودم رو بخورم و تلاش کنم تا خیلی از دست خودم حرص نخورم و فراموش کنم. حرف گوش نمی دم. یهو فک می کنم یه کاری رو باید بکنم و می کنم. بهم گفت نرو، بذار خاطره اش خراب نشه. گوش نکردم. رفتم، خاطره خراب شد. مثل همه خاطره های دیگه این روزها. هرچیزی که یک بار دیگه تکرار شد خراب شد. اونقدر بارهای دوم خالی بوده که دیگه بار آخر احساس کردم دارم سقوط می کنم. بهم گفت اون نامه رو نفرست. فرستادم و تنها چیز خوب ممکن رو از دست دادم. (هنوز اینطور خودم رو دلداری می دم که خب چاره دیگه ای نداشتم و مجبور بودم.) بهم گفت برو، نمون، گوش نکردم، نرفتم، موندم، و حالا پشیمونم و افسوس چیزی که برای همیشه از دست دادم رو می خورم. سه تا اشتباه فقط تو یک سال زندگی. اشتباه گنده تری که اصلا جایی قرار بگیرم که نتونم برگردم و دستم به عزیزترین آدم زندگی ام وقتی بهم احتیاج داره نرسه هم سایه اش رو همه روزهای زندگی ام سایه انداخته. مستاصل شدم. کاریش نمی تونم بکنم. همه قدرتم رو می ذارم و می جنگم. مثل سربالایی رفتن هام می مونه. سختمه از سربالایی بالارفتن. برای همین همیشه سربالایی ها رو می دوام که زود تموم شن وبیشتر بتونم نفس بگیرم و استراحت کنم تا سربالایی بعدی. بعد یهو یه جا که وسطش واستادم دیگه کم میارم حتی قدم هم نمی تونم بزنم. حالا اینطوری شده. می جنگم، می دوام و می رم بالا. خودم رو سرگرم می کنم، کار می کنم، ترجمه می کنم، الواتی می کنم، شیطونی می کنم، می خورم، می خوابم، می خونم. بعد یهو گیر می کنم اون وسط دیگه نمی تونم قدم از قدم بردارم.
***
دلم نمی خواست اینجا بنویسم. ترس داره نوشتن، نوشتن واقعی اش می کنه. فک کن قصه هه اینجا تموم بشه. حیفه. ولی تو دلم گیر کرده. آخه چی شد اون همه شیفتگی؟ چی به سر آدما میاد؟ رفتم دنبال حس هایی که کم داشتم تو زندگیم و فقط با اون تجربه کرده بودم، و هیچی ازش باقی نمونده بود. زمان بود؟ چی بود؟ چرا؟ کاش می شد زمان رو به عقب برگردوند. اونقدر خالی بود که حتی ارزش یک جمله هم نداشتم. اون جمله های قشنگی که عاشقشون شده بودم. چرا؟ حیف. فقط به سختی می شد از اون برق نگاه یه شبحی از گذشته رو دید. اون هم خاکستری شد، خیلی زود.
***
می دونم چی می خوام. خیلی چیز سختیه. یه طوری هم شدم نمی تونم به کمتر از اون راضی بشم. هرچیزی کمتر از چیزی که واقعا می خوام اونقدر حالم رو بد می کنه که می خوام بمیرم. من آدمی رو می خوام که من رو ببینه. اونقدر دوستم داشته باشه که منو تمام قد ببینه. همه ی من رو، و به خاطر این چیزی که هستم براش قابل ستایش باشم. دست های آدمی که اینطوری نیست روی تنم بهم لرز می ده. آغوش آدمی که اینطوری نیست بهم حالت تهوع می ده. برای همین دیگه اصلا نمی تونم هیچ دستی رو روی تنم تحمل کنم و هیچ آغوشی آرومم نمی کنه.
***
بیشتر اوقات خوبم. یه موقع هایی یهو نفسم بالا نمیاد. گیر می کنم. الان از اون موقعاس. می گذره. می نویسم که بگذره.

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای می گذره… بسته هستند

درخت

تلاش برای کشتن حس ها و فراموشی برای کنار اومدن با از دست دادن کسی گاهی مث شیمی درمانی می مونه. می زنه همه حس ها رو با هم داغون می کنه و می کشه و می بره. درد تموم می شه اما جاش رو بی حسی سراسری می گیره. تازه بدی اش اینه که مسری هم هست و اون کسی که می تونست گرم کنه آدم رو هم سرد می کنه. درخت شدم باز.

منتشرشده در Uncategorized | دیدگاه‌ها برای درخت بسته هستند