خورشید خانوم





December 14, 2009


خب لابد جریان آن روز هم مثل همیشه از بوسه‌ها شروع شد. از بوسه‌هایی که هردومان بلد بودیم کی کنترلش را دست‌مان بگیریم. کی من فرمان‌روا باشم و کی او. مثل همیشه داشتم غر نمی‌زدم و غرهایم را جایی توی ذهنم می‌نوشتم که حتمن بهش بگویم مثلن برو ریش‌هایت را بزن. ته‌ريش مال وقت‌هايی‌ست که هزارساعت بوسه‌ پيش رو نداشته باشيم. اصلن ته‌ريش مال توی کتاب‌‌هاست. یا مثلن‌تر چرا این‌جا اين‌همه سرد است یا چرا فلان و بیسار. درست و حسابی که بخواهم بگویم، هیچ‌وقت درگیرِ کامل نشدم. همیشه گوشه‌ی ذهنم یک آدمی نشسته بوده، یک چیزهایی را نوت برمی‌داشته که بعدن یک کاری‌شان بکند. وبلاگ و نوشتن که آمد، دیگر زندگی نماند. مثل یک دبیر دادگاه که تمام وقایع را می‌نویسد، نشسته بودم گوشه‌ی ذهنم، عينکم را سُرانده بودم نوک دماغم، از بالايش نگاه‌مان می‌کردم و تندتند می‌نوشتم، همه چیز را می‌نوشتم. گاهی حتی فیلم‌نامه‌اش را در ذهنم مرور می‌کردم. یک بار به ف وسط برهنه‌گی‌هامان گفتم که نه، باید یک‌جور دیگری می‌بود امروز. و او که خب می‌داند من را و خل‌خليسم و چلانیتم را، نپرسید چه‌طور.


حالا ديگه گمونم وقتش شده باشه که يکی برداره از خودِ وبلاگ بنويسه، وبلاگ به مثابه دوقلوی به‌هم‌چسبيده‌ی ما. ما که می‌گم، طبعن منظورم ما خود-نگارهای روزمره-نويس‌ايم. ماهايی که با ورق زدن وبلاگامون می‌شه فهميد کجاهاييم و چی کارا می‌کنيم و چيا می‌خوريم و چيا می‌خونيم و با کيا می‌پريم و الخ. ما خودنگارها، از يه دوره‌ای به بعد، می‌چسبيم به وبلاگامون. وبلاگ می‌شه بخشی از صورت‌مون، بدن‌مون، رفتارمون. يعنی اين‌جوری که تا يه جايی، من خودمو تو وبلاگم می‌نويسم. از يه جايی به بعد، وبلاگم منو ادامه می‌ده. نوشته‌هام امتداد حضور منِ نويسنده هستن تو فضای مجازی، و من که دوباره بيدار می‌شم، از ته نوشته‌ی قبلی‌م ادامه پيدا می‌کنم. من چيزی رو می‌نويسم بی‌که تو رو ديده باشم، بی‌که نوشته‌ی من در حضور تو اتفاق افتاده باشه، و تو دفعه‌ی بعد که من رو می‌بينی، رابطه‌مون رو از تهِ نوشته‌ی من ادامه می‌دی. نوشته‌ی من جای خالی غيبت‌ها رو پر می‌کنه. بعدتر اين‌جوری می‌شه که من و تو با هم رفتيم بيرون، رفتيم مهمونی، رفتيم سفر، يه معاشرت چند روزه چند ساعته داشتيم با هم، خداحافظی کرديم، برگشتيم خونه‌هامون، اما معاشرته تموم نمی‌شه اينجا. معاشرته هنوز ادامه داره. حالا که آخر شب شده و نشستی پای مونيور، چشمت دنبال منه، دنبال ای‌ميلی از من، پست‌ای تو وبلاگم، نوت‌ای تو گودر، هر چی، هر مديايی که رد معاشرت‌مون رو داشته باشه تو خودش. می‌خوام بگم وبلاگِ آدمِ خودنگاری مث من، تو رو بدعادت می‌کنه. تو رو عادت می‌ده به اين‌که حالا بيای بشينی رد پای خودتو تو نوشته‌هام پيدا کنی. بيای ببينی امروز بهم خوش گذشته يا نه. فلان هديه‌تو دوست داشته‌م يا نه. از هم‌آغوشی باهات لذت برده‌م يا نه. فلان حرفت ناراحتم کرده يا نه. که بعد يه وقتايی، يه وقتايی که هيچ ردی از خودت نمی‌بينی، که يک کلمه هم در مورد اوقاتی که با هم داشتيم نمی‌نويسم، هيچ اشاره‌ای به باهم‌بودن‌مون نمی‌کنم هيچ‌جا، برات اين سؤال پيش مياد که چه‌طور؟ يعنی بهش خوش نگذشته؟ يعنی براش مهم نبوده؟ يعنی اين‌قدر براش بی‌اهميت بوده‌م؟ هاها، خجالت کشيدی الان خودت، نه؟ می‌خوام بگم حواست هست چه بد عادت شدی کلن؟ حواست هست که اين روزنويسی، چه يه‌طرفه و بديهی و حق مسلم ماست‌ای شده برای تو؟ می‌بينی نوشته‌های من رو تا کجا مصادره می‌کنی برای خودت؟ می‌بينی چه آدمِ مستقلی شده برای خودش اين وبلاگ، اين جی‌ميل، چه بخش مهمی شده تو رابطه؟ قدِ من و تو؟

می‌خوام بگم وبلاگ آدمای خودنگار، يه آدمِ مستقل‌ان برا خوشون. به اندازه‌ی نصف من می‌تونن با توی مخاطب خاص معاشرت کنن، باهات حرف بزنن، بخندوننت، اندوهگينت کنن، باهات بخوابن، ازت قهر کنن. می‌تونن وقتايی که من نيستم، منِ نويسنده نيستم، جای خالی‌مو پر کنن برات. می‌تونی بيای بشينی تو آرشيوم برات زندگی‌مو تعريف کنم. آدمای قبلی‌مو تعريف کنم. کجا بودم با کی بودم چی‌کار می‌کردم‌های قبلی‌مو تعريف کنم. می‌تونی هروقت شاکی شدی از دستم، بری بگردی تو آرشيوم، کلی آتو گير بياری بذاری جلو روم، که بفرما، يه هم‌چين آدمی هستی. می‌تونی هروقت دلت برا قربون‌صدقه‌هام تنگ شد، بری تو آرشيوم، عاشقانه‌هايی که برات نوشتم رو بخونی، تو دلت قند آب شه هی. می‌تونی وقتی داری پشت سرم حرف می‌زنی، بری تو آرشيوم کلی فَکت پيدا کنی که بشه بر عليه‌ام استفاده کرد. می‌تونی وقتی از دستم حرص‌ت گرفت، بری آرشيو «دوهزار و دو»م رو برداری بذاری رو ميز، بشينين دست‌ام بندازين بهم بخندين. می‌تونی وقتی فلان خاطره‌ت يادت نمیومد، بری بگردی تو آرشيو من، عينِ خاطره‌هه رو بخونی‌ش. می‌بينی؟ وبلاگ من يه هم‌چين آدمی شده برای تو. يه هم‌چين زندگی مستقلی دست و پا کرده برای خودش. يه هم‌چين معاشرت‌های جدا از من‌ای داره دور و بر خودش. بعد برا هميناست که تو رابطه‌هامون، کلی از تقصيرا ميفته گردن من. چرا؟ چون وبلاگِ من يا آدمِ پرحرفه که عادت داره همه‌چی رو از سير تا پياز تعريف کنه و بره پی کارش، وبلاگ تو اما يه آدمِ توداره که فقط می‌ره سر کار و مياد، بی‌که بفهمی تو کله‌ش چی می‌گذره. می‌خوام‌تر بهت بگم تمام اين ادعايی که تو داری تو رفاقت‌مون، که منو مث کف دستت می‌شناسی، که قلق منو بلدی، که فلان و بهمان، برو بشين پن ديقه برا خودت فکر کن مردونه، ببين چند درصدش از تو وبلاگم مياد. که بذار وبلاگ منو ازت بگيرن، يه سال بگذره، بعد بيا معاشرت کن ببينيم دنيا دست کيه. اون‌وقت ببين هنوزم می‌تونی اينچ-بای-اينچِ منو اين‌جوری رصد کنی، اينجوری بلد باشی، اين‌جوری بشناسی؟


می‌خوام بگم يه هم‌چين چيزی شده وبلاگ، يه هم‌چين پديده‌ای شده نوشتن. يه هم‌چين حضور قاطعِ بی‌تخفيفی پيدا کرده تو زندگی‌هامون. شده شاه‌رگ‌ ارتباطی. شده مَفصَل رابطه. شده بخشی از حضور دائم من، سايه‌ی ممتدی که به اين آسونيا ردش تو تاريکی گم نمی‌شه. بعد اين‌جوری شده که منِ خودنگار، ديگه به خاطر نميارم آخرين باری که بلد بودم دنيا رو غيرِوبلاگی ببينم کِی بود. به خاطر نميارم کِی بود که من خوشی عميق يا رنج عميقی رو تجربه کردم و درست همون لحظه به فکر چگونه‌بنويسم‌اش نبودم. يادم نمياد آخرين بار کِی بود که يه اتفاق مهم تو زندگی‌م افتاد و من تو دفتر يادداشته نوت برنداشتم ازش. می‌خوام بگم حواس‌مون هست چه‌همه زندگی‌های ما خودنگارها شده ويوير پارا کُنتارلا*؟


*زنده‌ام که روايت کنم -- گابريل گارسيا مارکز



November 23, 2009



وبلاگ برای وبلاگ‌نویس گاهی لباسی است که بر تن کرده، صرفن. گاهی می‌شود شلوار، که عریانی تنبانش را بپوشاند. می‌شود پیراهنی سیاه، که اضافه‌وزنش را کمی پنهان کند. می‌شود مینی‌ژوپ، که دلربایی ساق‌هایش را هویداتر کند. می‌شود کلاه پشمی، که سرش را از بوران پیرامون حفظ کند. می‌شود دست‌کش ایمنی، که دستش در برخورد به چیزهای سوزاننده نسوزد. طاقت بیاورد. وبلاگ برای وبلاگ‌نویس گاهی فراتر از لباس، می‌شود پوستِ تن. روشن یا تاریک. کشیده یا چروک. خبر از سن و سال و طراوت و تاچ‌های عاشقانه می‌دهد. از گازهای محبت، از باتوم‌های دریافت‌شده. وبلاگ برای وبلاگ‌نویس، گاهی می‌رود در جایی عمیق‌تر. می‌شود جزیی از بافتِ تنش. زیر پوست. وبلاگ برای بعضی‌ از ما جایی بین گوشت و استخوان قرار گرفته. می‌شود آن را جدا کرد تا استخوان‌ها را لخت و خشک تماشا کرد. به بهایی گزاف اما. این جوری است که وبلاگ می‌شود عزیزتر از همه‌چیز، همه‌کس. جوری که وبلاگ‌نویس خودش را، خواستِ تن و روحش را فدای وبلاگش می‌کند گاهی. لحظه‌ها و آدم‌هایش را هم. وبلاگ‌های اخیر، وبلاگ‌های خوش‌بختی هستند چون صمیمی‌ترینِ نویسنده‌اند. نزدیک‌ترینش. بی‌واسطه‌ترینش. و پیوندی ناگسستنی با صاحب‌شان دارند. تنیده شده‌اند در جان و روح و روان و جسمِ و تاریخ و هستیِ نویسنده. جوری که هیچ مدیومی در دنیا، این همه یارِ گرمابه و گلستانِ خالقش نبوده، این‌ همه کلیتِ زندگیِ صاحب‌بلاگ را متاثر نکرده، این همه هویتش را، اشیا و آدم‌ها و تاریخ و جغرافیایش را به خودش متصل نکرده. این جوری است که آدم گاهی خیال می‌کند هیچ مدیومی تا به این حد رستگار نبوده، هیچ‌وقت.



November 12, 2009



باز هم تست می کنیم



November 8, 2009


تست می کنیم



November 1, 2009


درست است که گودر مثلا روی عادات پراکنده خوانی و اسکن کردن و سرسری خواندن مطالب تاثیر می گذارد اما آیا قواعد و شکل گفتمان خاص خودش را بنا نمی گذارد؟ گودر برای من جایی است که مخاطبان و نگاه خاص آنان و چینش و گزینش های شان مهمتر از خود مطالب و نگاه نویسندگان آن مطالب است. گودر جایی است که شما با انتخاب یک خبر،یک یادداشت و یا عکس و البته نوشتن کامنتی کوچک برآن،سلیقه خاص و منحصر به فردتان را بروز می دهید. اصلا گاهی ما فقط یک خبر را می خوانیم چون فلان دوستمان آن را گزینش کرده که آدم حسابی است و معمولا پرت نمی رود و سلیقه اش مورد قبول ماست. اجازه دهید کمی اغراق کنم و بگویم کانسپت گودر برای من آن نوع آفرینشی را در بر دارد که مارسل دوشان باب اش کرد : نامیدن آفریدن است! وقتی شما یک یادداشت کوچک بر روی خبری خاص می گذارید مرا وا می دارید که آن را از زاویه نگاهی که برای شما مهم بوده بخوانم و آن خبر دیگر همان خبر قبلی نیست.

(+)



October 28, 2009


وبلاگ و گودر به مثابه آلاسکا


یه دختر وحشت زده داغون بود که می خواست از خونواده قاطی پاتی اش فرار کنه اما هیچ جوری نمی تونست. واسه همین تو ذهن خودش دنیاهای خیالی درست کرده بود با آدمای خیالی. تا دبیرستان عروسک بازی می کرد و تخیلاتش رو با باربی ها زندگی می کرد، بعد یادگرفت می شه نوشت و پاره کرد و دور ریخت. بعد یهویی اینترنت و وبلاگ رو کشف کرد. دنیای مجازی شد نجات بخشش. اونقدر فرو رفت و قاطی شد با این دنیای مجازی که دیگه یواش یواش خیلی چیزای اون خونواده قاطی پاتی آزارش نمی داد. اونقدر قاطی شد با آدمای مجازی که یواش یواش دنیای مجازی و واقعی اش با هم گره خورد و یه موقع هایی نمی تونست تشخیص بده کدوم به کدومه. هر بساط دیگه ای هم که اومد، اورکات و فیس بوک و فرند فید و توئیتر و گودر و غیره، همه و همه بهش کمک کرد دنیای مجازی اش رو ولنگ و واز تر کنه. یه روز یه رفیقی بهش گفت بکش بیرون از وبلاگ و فیس بوک و گودر. تو فیس بوک با آدما چایی نمی خورن، زندگی اون بیرونه که جریان داره. اون ماسکی هم که گذاشته بود رو صورتش یهویی کنار رفته بود و یواش یواش این دنیا واقعیه داشت پیشروی می کرد تو دنیای مجازی اش. از اون خانواده قاطی پاتی هم دور شده بود و از جای زخم سال های دور فقط چند تا لک و پیس باقی مونده بود. جای زخم های سال های نزدیک رو هم که قایم کرده بود با مرهم هایی که یه دوست روشون گذاشته بود. خلاصه یه جورایی به خودش غره شده بود که آره، دیگه می تونه از اون دنیای خیالی بکشه بیرون و یه خورده زندگی واقعی کنه و با آدما چایی بخوره. از شما چه پنهون همچین زندگی واقعی بدون درد زیاد رو تجربه کردن هم یه خورده زیر زبونش مزه کرده بود. داشت باورش می شد که ممکنه آدم مثل بقیه آدما زندگی کنه. می فهمین چی می گم؟ زندگی معمولی ها، معمولی معمولی.


ولی ای آقا، ای خانوم! بعضی دردا زخمشون کمرنگ می شه ولی همچین با یه نیشتر کوچولو اونچنان باز می شن و عمق خودشون رو نشون می دن و سوزششون نفست رو می بره که فقط دلت می خواد فرار کنی و با سرعت 180 کیلومتر در ساعت بدویی تو یه اتوبانی که برسه به آلاسکا و بتونی زخمات رو فرو کنی توی یخای اونجا و همونجا بمیری.


خلاصه، جونم براتون بگه، طلا بگیرن دست هرکسی رو که این بساط وبلاگ و گودر و مابقی النگ و دولنگ های "وب دو" رو اختراع کرد. توش نمی شه با آدما چایی خورد. ولی می شه وقتی نمی تونی با سرعت 180 کیلومتر در ساعت بدویی تو یه اتوبانی که برسه به آلاسکا، حداقل یه جایی واسه خودت داد بزنی بدون اینکه صدای دادت کسی رو از خواب بیدار کنه، یا خیالبافی کنی و هرجوری دلت می خواد با کلمه هات زندگی مجازی بسازی و تو فراموشی همراه با بی حسی موضعی حالش رو ببری. حالا هی بشین فلسفه بافی کن وبلاگ اله و گودر بله. جیگر من که امشب کمتر می سوزه بعد از دو ساعت چریدن اینجا. فلسفه رو فردا بهش فک می کنم.



October 26, 2009


ما آلن دوباتنیم در سیر و سفر. نشسته‌ایم پشت میزمان، دست‌مان را گذاشته‌ایم روی ماوس، اسکرول می‌کنیم و در سفریم. عکس‌ها را نگاه می‌کنیم. نوشته آدم‌ها را می‌خوانیم. با پ توی ترافیک گیر می‌کنیم، صدای نفس‌های لاله را می‌شنویم، کنار فربد نشسته‌ایم و می‌گوییم چه شباهتی،‌ چه حس‌های مشترکی. می‌افتیم وسط دعوای علیبی و پارکبان. صفحات کتابی را که هرمس برای سابینا نوشته ورق می‌زنیم، مزه‌ اناری که آیدا توی ظرف سفالی آبی‌رنگ دانه کرده، می‌پیچد توی دهانمان و همراه ماشین الهه با جرثقیل می‌رویم. از کدام بخش سفر برایتان بگویم؟ از جایمان تکان نمی‌خوریم و هر روز کلی گردش می‌کنیم و توی گودر از سر و کول هم بالا می‌رویم و همه اینها عیش مدامی است که تمامی ندارد. توی یک تحریریه بزرگ پر از آدم، توی یک اداره پر از کارمندهای عبوس و بی‌حرف، توی شرکت، توی ماشین یا کنج خانه، فقط ماییم که چشم دوخته‌ایم به این صفحه و مدام خطوط چهره‌مان تغییر می‌کند و هیچ زمانی را برای عیش هدر نمی‌دهیم. چشم دوخته‌ایم به این صفحه و یک‌دفعه صدای قهقهه‌مان، فضا را هزل‌گونه می‌کند و سرها با تعجب به سمتمان می‌چرخد و همیشه کسی هست که بپرسد به چی می‌خندی؟ بگو ما هم بخندیم. ولی مگر می‌شود برایشان گفت؟ برای آنها از سفری گفت که هیچ روز خدایی نرفته‌اند؟ که به گمان بعضی‌هایشان این سفر نیست، وقت تلف کردن و کار بی‌فایده کردن و جوانی را هدر دادن است. ما لذت را از سوراخ سنبه‌های زندگی داریم بیرون می‌کشیم. ما مثل جویندگان طلایی که سنگ‌ها را می‌شکافند و رگه‌های طلا را بیرون می‌کشند، برای پیدا کردن شادی و خوشگذرانی و لذت همه چیز را حفاری می‌کنیم. همه چیز را، حتا شما را دوست عزیز.

(+)



October 25, 2009


بعد؟ بعد آدم‌هایی هستند که وبلاگ‌نوشتن برای‌شان مثل این می‌ماند که قطاری دارند که با یک سرعتِ مطمئنه‌ای برای خودش در حرکت است. بعد این جوری است که هر وقت هوس کنند، و دقیقن هوس کنند، بلند می‌شوند می‌روند در یک ایستگاهی، پای راست‌شان را بلند می‌کنند، به آرامی می‌گذارند روی پله‌ی ورودیِ قطار. بعد هر ایستگاهی که دل‌شان رضایت بدهد، به همان آرامی، پایِ راست‌شان را می‌گذارند زمین و پیاده می‌شوند. وبلاگ‌هایی هستند که جریانِ نوشتن در آن‌ها به همینِ فِرتی و روان‌ای است. کافی‌ست وبلاگ‌صاحابِ مربوطه اراده کند، صرفن.

آدم‌هایی هم هستند که وبلاگ برای‌شان یعنی چادرکشیدن از روی یک پونتیاکِ 73 که سال‌هاست در پارکینگ خاک می‌خورد. یعنی سرویس‌ِ کاملِ موتور قبل از هر بار حرکت، یعنی روغن‌ عوض‌کردن، یعنی باز و بسته کردنِ کاملِ لنت‌های ترمز، یعنی بازدید فنیِ کامل از موتور، قبل از حرکت. یعنی عرق‌ریزی روحی و جسمی. که چهار متر حرکت کنند، بعد بایستند، کاپوت را بالا بزنند، یک بار دیگر سرشمع‌ها را چک کنند، بعد با سرعتِ بیست کیلومتر در ساعت حرکت کنند. بعد هم که رسیدند، دوباره وایرهای موتور را باز کنند، به دقت تایِ چادرِ مربوطه را بگشایند، بکشند روی پونتیاک. درِ پارکینگ را هم قفل کنند و بروند.

بعد پونتیاک‌سوارانِ ما همان‌هایی هستند که برای چیدنِ تک‌تکِ کلمه‌های‌شان پیشانی‌شان درهم می‌رود. ده بار می‌نویسند و خط می‌زنند. (حواس‌تان هست که سرهرمس دارد الان از کیفیتِ نتیجه‌ی کار حرف نمی‌زند دیگر، ها؟ که داریم دورِ هم از فرق‌داردپروسه‌باپروسه می‌گوییم، صرفن) سرِ خط که می‌خواهند بروند، هی این طرف و آن طرف‌شان را نگاه می‌کنند. سوزنبانانِ قطارهای روان‌مان اما سوار قطار می‌شوند و پیاده می‌شوند، همان‌طور که بستنی‌شان را گرفته‌اند دست‌شان، همان‌طور که سوتِ قطارشان سوتِ کیل‌بیل است، همان‌طور که پیشِ خودشان خیال می‌کنند ذغال‌سنگِ قطارشان ابدی‌ست. ابدی‌ست هم انصافن.

(+)



October 1, 2009


کلِ وبلاگستان‌مان مگر چند کیلوست که این همه اضافه‌بار؟


شده از شغل‌تان/مان بپرسند و سرمان را بالا بگیریم که وبلاگ‌‌نویسیم؟
ای‌برادرتوهمه‌اندیشه‌ای را آقای شاعر خیلی هم بی‌خود نگفته بود وقتی این‌جا در وبلاگستان این‌طوری گوشت و پوست و استخوان‌مان را گذاشته‌ایم پشتِ در، لخت و برهنه‌ و بی‌پروا محتویات سلول‌های خاکستری کله‌مان را خالی می‌کنیم روی کی‌بردها و می‌پاشیم روی خالیِ صفحه‌های روبه‌روی‌مان. می‌خواهم بگویم وام‌دار هیچ احدالناسی نیستیم این‌جا. نه بارِ تاریخ و جغرافیای جبری‌مان را به دوش می‌کشیم، نه نام و نشانی از پدر و مادر و سنت و خانواده و الخ روی پیشانی‌مان چسبیده. کار و دکان و دکه را سوخته‌ایم در اتوپیایِ خودساخته‌مان و شعر و غزل و دوبیتی‌های آموخته‌مان را آویخته‌ایم، به جایش. آدم‌های معمولی که لابد خیلی هم حوصله‌ی این شامورتی‌بازی‌ها را ندارند، آدم‌های جدیِ آن‌طرف که ما را با انگشت نشانِ هم می‌دهند، آدم‌های معمولی که دنیا را با حواسِ پنج‌گانه‌شان شناخته‌اند و می‌شناسند و تجربه می‌کنند، اغلب متهم‌مان کرده‌اند که بی‌خود بزرگ کرده‌ایم این وبلاگستان‌مان را. بهتان‌مان می‌زنند که خودشیفته‌ایم، که اعتمادبه‌نفس‌های اکتسابی از این تکه‌فضایِ بی‌وزن‌ای که معلوم نیست آخرش کجای کار جهان را تنگ کرده است، به دردِ لای جرز هم نمی‌خورد. می‌خواهم یک وبرعکسِ محکم نثارشان کنم این‌جا. می‌خواهم بگویم اعتباری که آدم این‌جا کسب کرده و می‌کند، بدجوری، بدجوری اتفاقن سرمنشاء درستی دارد. از یک جایی از هستیِ ما می‌آید که شخصی‌ست، خیلی هم شخصی‌ست. شما خیال کن که گذاشته‌اندت در یک محیطِ خالیِ ایزوله، جوری که نام و نشان و حساب بانکی و قد و بالا و خانواده و عمارتِ اجدادی‌ات را گرفته‌اند از تو، همان بدوِ ورود. بعد یک لباسِ یک‌دستِ کتانِ سفید تنت کرده‌اند و روانه‌ات کرده‌اند داخل. برای مدتی نامعلوم. می‌خواهم بگویم محبوبیت‌های داشته و نداشته‌تان را محک بگیرید این‌جا. محکِ خوبی هم بگیرید چون تنها ابزار مشترک‌تان این‌جا ده دانه انگشت است و یک صفحه‌کلید و چهل‌پنجاه کیلوبایت جای خالی، حداقل. بعد با همین‌هاست که این‌طوری دلبری کرده‌اید تا حالا، پادشاهی کرده‌اید در جزیره‌ی خودتان. چهارتا و نصفی آدم جمع کرده‌اید دوروبرتان. می‌خواهم بگویم خوش‌حال باشید، خیلی هم خوش‌حال باشید اگر آدمی شدید این‌جا که حرف‌تان چهارجا خریدار دارد. بعد اگر فرداروزی جایی، سرِ پلی خِرتان را گرفتند که در آن دنیا چه می‌کردید، لابد حرف‌ها دارید برای زدن. لابد خواهید گفت که با همین دست‌های سیمانی‌تان چطور ناتوانی را ناتوان کردید بس که مهر ورزیدید و مهر آفریدید و مهر افشاندید این‌جا، در وبلاگستان. دلی هم اگر شکستید، بهانه‌ای ندارید برای جبر روزگار و مقتضیات زمان و مکان و الخ. می‌خواهم بگویم آدم این‌جا تنها جایی‌ست که مسوولیتِ تام و تمام دارد. نه کسی هول‌مان داده، نه کسی دست‌مان را کشیده. که روزِ قضاوتی اگر در کار باشد، درستش این است که بیاید همین سیاهه‌ی اعمالِ مَجازی‌مان را بگیرد جلوی روی‌مان، که بهانه نیاوریم که مجبور بودیم. که گرفتار بودیم، چه‌ می‌دانم، غمِ نان و اعتبار و آب و فیلان و بیسار داشتیم. وبلاگستان، از بختِ بدِ آن‌ها که تنگ‌نظر بودند و ترش‌رو، تنهاییِ و بی‌کسی و خوفِ شبِ اولِ قبر را دارد. خودت هستی و خودت. با تمامِ کارهای کرده و نکرده‌ات. با تمامِ حرف‌های زده و نزده‌ات. با بارِ تمامِ تصمیمات‌ت، Enterهایی که زدی و Deleteهایی که کردی. حیف که آقای یونیورس دیگر حوصله‌ی پیغمبربازی ندارد، وگرنه لابد دینِ جدیدش را این‌جوری از خودش درمی‌آورد که آدم‌ها را بیاورد این‌تو، بعد ول‌شان کند. بعد تماشا کند. بعد یک جور انسانی و منصفانه‌ای قضاوت‌شان کند. نه این‌طور ناقص و پرتوجیه و مغشوش که الان ظاهرن قرارش را گذاشته با آن‌هایی که ایمان‌شان هنوز نم نکشیده. که این‌طوری آدم گرفتار باشد، هی لحاظ کرده باشد، هی لحاظش را کرده باشند، بعد هم مجبور باشد بیاید جواب پس بدهد که بلاه‌بلاه و الخ.



September 27, 2009


تو اینفینیتی اند بی‌یاند
یا
هنوز نفهمیدید وبلاگ‌ها هم دل دارند؟


این‌طوری* شد که وبلاگ‌ها احساس کردند نیاز به کُلونی دارند. نیاز به جایی دارند که جمع بشوند فارغ ازین‌که آن‌ای که آن‌ها را می‌نویسد، همان وبلاگ‌صاحاب‌ها -سلام هرمس، الدفشن، رضا قاسمی- کی‌ست و کجاست و چه‌کار می‌کند. توی یک پروژه‌ی عظیم مشغول است و وقت سرخاراندن ندارد، یا نشسته پشت یک میز توی اتاقی که خیلی وقت است رنگ‌نشده یک مگس‌کش گرفته دستش و مگس‌ها را باد می‌زند. همین وقت‌ها بود که اصلن وبلاگ جدا شد از وبلاگ‌صاحاب. شخصیت پیدا کرد. بزرگ شد و گاهی شخصیت‌ش آن‌قدر رشد کرد که شخصیت صاحبانش را از رنگ و رو انداخت یا شخصیتی فراتر و آرمانی‌تر از شخصیت آدم منتسب به وبلاگ پیدا کرد؛ جوری که دیگر مثلا هرمس، رامین نبود. میرزا، محمد. فیلانی، فیلان.


توی همین گیر و دار بود که وبلاگ‌ها فارغ ازین‌که کی دارد می‌نویسدشان یک صنف تشکیل دادند و گوشه‌ی تمپلیت هم را کشیدند که توی یک جایی جمع شوند. این‌جوری بود که گودر شد تجمع وبلاگ‌ها. موقر و متین. بعد کم‌کم وبلاگ‌ها دل‌شان برای صاحبان‌شان تنگ شد. صاحبا‌ن‌شان در کسوت نویسنده‌گان‌شان. در کسوت چیزی یا کسی که آن‌ها را می‌نویسد، نه در قالب آدمی که آن بیرون یک زندگی‌ای دارد، حیاتی دارد، خانواده‌ای زنی شوهری چيزی دارد. آدمی که صرفن از آن وبلاگ متولد شده، هویت گرفته و بلد نیست سبزی بخرد اگر هیچ‌وقت در وبلاگش ننوشته من هم سبزی می‌خرم. بعد وبلاگ‌ها زبان باز کردند به واسطه‌ی صاحبانی که حالا تحت قدرت وبلاگ‌های‌شان بودند. آدم‌ها آمدند نشستند و صدای وبلاگ‌شان شدند. آن یکی وبلاگ به این یکی گفت بذار پنج دقیقه واسه خودم باشم. دوتای دیگر رفتند دنبال مورچه بگردند. سومی نشست به بلوف زدن. چارمی بلوف سومی را هو کرد. پنجمی نثر مسجع بافت. ششمی و هفتمی فیلان و بیسار و الخ. یک چیزی این وسط پدید آمد که نه وبلاگ بود نه وبلاگ صاحاب. یک میانه‌ای یک چیزی یک مدیایی شد برای خودش اصن اووووف!


این‌جوری‌ست که من می‌گویم اصلا حکایت آدمی‌زاده حکایت منشوری چند وجهی‌ست، شخصیت‌هايی به اندازه‌ی وبلاگ‌هایی که دارد. من می‌توانم چندين و چند وبلاگ‌صاحاب باشم در این‌جا و شما نمی‌فهمید آیا معادل بیرونی دارد این کاراکتر یا نه. شما نمی‌فهميد اصلن همه‌شان من هستم يا نه. جانِ کلام این‌ که هر آدمی می‌تواند تئو و کیقباد و پویان خودش باشد اصلن.


*این‌طوری هم یک مفهوم انتزاعی‌ست که شما باید بروید فکر کنید سر و ته‌ش را دربياورید، ولی محض دادن کلو، توصیه می‌کنم حواس‌تان به آن پست اتوپیای آزموسیس باشد که چاملی راه افتاد و رفت تا یک جایی پیدا کند که بلاه بلاه.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage